تبليغاتX
همه چیز در یک شیرازه
مهربانی کردن در جان من است.

جان من مهربان است

وهمیشه صد هزار ستاره

از زمستان شدن چشم هایم می بارد.

 سایه ام بی دریغ

مال تو

ای عاشق

و لبانم

سرزمین موعودت باد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

دهانش را اندازه­ ی تمساحی که بخاهد گاومیشی را یکباره ببلعد باز می­کند و می­گوید سلام. جواب که می­دهم ازاشتباه درم می­آورد و من هم تصحیحش می­کنم و می­گویم سلام آقای پرزیدنت. فقط جسارتن آن دهن مبارک را کمی ببندید که یک خروار کبوتر سفید با شاخه­های زیتون در دهانشان آن بالاها دارند پرواز می­کنند؛ همین تازگی­ها هم یک دهن "مبارک"ی را همین دور و برها... روم به دیوار... بعله.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

امروز برای سومین بار در زندگی­ام داشتم می­مردم. نزدیک بود واقعن. دو بار قبلی ماجرای مخدر و اوردوز بود که بار اول سیلی یکی از بچه­ها حال­ام را جا آورد و دفعه­ی دوم فقط می­شود گفت تنها معرفت یکی از دوستان­ام که در وضعیتی که تجربه نشان داده بیش­تر آدم­ها فرار را بر قرار در آن ترجیح می­دهند تا مشکلی گریبان­شان را نگیرد- و جدن حق هم دارند در چنین جهنمی ترجیح بدهند کم­تر خود را دچار دردسر کنند، آن هم در مصیبت پاسخ­گویی درباره­ی یک جنازه­ی اوردوز کرده­ی روی دست مانده- ، ماند و با سه بار تزریق جوهر لیمو زنده­ام کرد، جلوی عزراییل را گرفت که کارش را بکند. نکته­ی بامزه این است که آن دو بار از فرط نئشگی حالیم بود دارم می­میرم و کاملن هم راضی بودم که در آن همه لذت بمیرم. البته حالا هم از زنده بیرون آمدن از آن بارها ناراضی نیستم.

ولی این بار آخر از اسهال و استفراغ و تب و لرز و درد شدید معده بود و به جان عزیزتان مردن هیچ لطفی نداشت یک طرف، مکافاتی بود. فقط به دو چیز فکر می­کردم: یکی نامطلوب بودن که چه عرض کنم، تخمی بودن مردن با درد بود که همیشه از آن بدم می­آمد و در جواب هرکس که می­پرسید چه­گونه دوست دارم بمیرم می­گفتم فقط می­خاهم بی­درد بمیرم، و آن دیگری این بود که احتمالن پشت­ام حرف در می­آمد که مواد زده بوده و مرده، در حالی که مدتی­ست کاملن پاک­ام. به هر حال این بار واقعن به خیر گذشت و جان به در بردم.

الک و مجید و بهزاد را که به دادم رسیدند می­بوسم و از توجه همه­ی بچه­های دیگر که پاک­دلانه دوست­ام داشتند به خوبی­هاشان می­اندیشم و آرزو می­کنم خوب زندگی کنند و حس سعادت همیشه که نمی­شود شاید، ولی اکثرن هم­راه­شان باشد.

 ضمنن از بلاگفا هم حسابی شاکی­ام. متنی نوشته بودم به اسم وقاحت­نگاری که مدت زیادی وقت صرف­اش کرده بودم و ممکن نبود جمله­ای در آن دست­کاری بشود مگر این که کل نوشته عوض شود؛ بلاگفا خیلی راحت و به قول معروف ریلکس به عمومی شدن­اش انگشت شست نشان داد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

از خاب و خوراک افتاده­ ام و دیگر حسابی از هستی ساقط شده­ ام. سقوط که می­ فهمی یعنی چه فدای­ ات شوم؟ همه­ ی فکر و ذکرم شده همین یک چیز. خدا رحم کند. صبح و شب تمام فکرم این است که سینه­ های سارا را چه­ گونه باید خاند و فهمید؟ نمی­ فهمم که این دختر باکره است و رشد طبیعی سینه­ های­ اش این­ طور بوده که بی مالانده شدن شکل گرد پرتقال نورس را گرفته باشند؛ یا که آن پستان­ های جوانه نزده­ ی یکی دو سال پیش از انبوه نوازش­ ها و لیسیده شدن­ های عاشقانه و هوس­ ناک این سال­ ها فرم گرد دهان را یافته که اگر این دومی درست باشد باید ناز هنر سفال­ گرانه­ ی آن دستان هنرمند را به جان خرید. جان­ ام به لب رسیده از این همه تفاوت این دو حالت. نمی­ دانم این پستان­ ها را چه­ گونه بخانم. ولی* اگر دست دهد مالاندن­ شان را خوب بلدم. به جان سارا.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*تخلص شعری این حقیر سراپا تقصیر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

-­ای آقا، یعنی می­گی نمی­باد؟

-­مرد حسابی من کی گفتم نمی­باد؟ چرا حرف تو دهن آدم می­ذاری؟

-­تو بگو نمی­باد، چیزای دیگه هم می­ذارم تو اون دهنت.

-­به این عادت دارم، شما آقایی کن حرف تو دهنم نذار کفایت می­کنه.

-­حالا بنال ببینم می­یاد بالاخره یا نه؟

-­حتمن می­یاد، مگه می­شه نیاد و دنیا کارش پیش بره؟ مگه تا حالا پیش رفته؟

- پس می­گی احتمالش هست بیاد؟

-­احتمال چیه دیگه؟ چرا شاید؟ نه آقا، شما تف بزن،حتمن می­یاد. هر روزم بخوای می­یاد،چند بارم می­یاد. تا حالا هم نیومده لابد یه چشم انتظار خوب پیدا نشده که درست و حسابی تف­مالی بلد باشه. وگرنه اینجا همه­ی کارا با تف جفت و جور می­شه.

--دمت گرم داداش. خیالمو راحت کردی.

-­بله.

­

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

هنوز نمی‌‌دانم حقیقتاً چه کاری از دستم برمی‌ آمد. آدم گاهی در جایی‌ قرار می‌گیرد که به آن می‌گویند: بنبست. بنبست بنی است که بسته است و من نمی‌‌دانم چه اشتباهی‌ ممکن است کرده باشم وقتی‌ یک سال پیش گفته باشم این بنیست که بسته که بشود کار تمام است. خیلی‌ زور زدم این لعنتی باز بماند. این را با اطمینان می‌‌توانم بگویم. حرف از این که چه دیواری انتهای این کوچه را بست بسیار است و جایش اینجا نیست. خیلی‌ چیزها این وسط معلوم شد و بسیار چیزها آموختم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

دلم گرفته؛ از خیلی ها. به هیچ جا و هیچ کس وصل نبودن چیزی ست شبیه حرامزادگی. اصلن به آدم گوش هم نمی کنند؛ آن هم کسانی که زمانی بود که جان می دادند برای حرف زدنت، برای لمحه ای از نگاهت. من هنوز به اعتماد و باورشان امید دارم. به دوباره همان آدم های خردمند شدنشان.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

یک روز در نهایت که فرصتش را تمام شده اعلام کنند خواهد گفت تا حالا چنین بوده نبوده است، از حالا چنین می شود متاسفانه؛ دلیل هم زمان بوده است و شکست های دم به دم من، نه ما حتی: به هر حال از همین حالا هم شروع کرده است به این تفاوت گذاری بین چیزهای مربوط به من و مربوط به ما. همین چندی قبل ولی ما خیلی جدی ما بودیم به طور کامل. به فاصله ی یک شب این طور شد. چرا قولی را که من دادم او می گوید که نمی تواند بدهد؟ انصافن گلم چه کسی ناامید شده است؟

دوستت دارم، ولی داری اشتباه می کنی ستاره ی من. من همین یکی ام. تو هم. من این را می دانم و تو فراموش کرده ای.

داری زندگی هر دویمان را حیف می کنی به نفع کسانی که لیاقتمان را ندارند. چه طور توانستی ناگهان آن همه آرزو را با دیگران هم قسمت کردنی بدانی؟ نمی شود، و یک روز حسرت خواهی خورد اگر به این راه بروی.

یادت هست این حرف که من می دانم هر لحظه چه می خواهی؟ فکر می کنی پیدا می شوم در کسی دیگر؟ فکر می کنی کس دیگری هم برای ما هست؟ تو از یاد برده ای گلم حرف هایمان را، وگرنه گوش می کردی که بشنوی راه حل های مرا. قبلن این کار را می کردی، حالا نه. گفتم که، از حالا شروع کرده ای فاصله گرفتن های استراتژیکت را. داری اشتباه می کنی دلکم، خوشگلکم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

ذوالفقار را فرود آر

بر خواب اين ابريشم

كه از اوفليا جز دهاني سرودخوان

نمانده است.

 

 از: هوشنگ چالنگي

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

۱.
  در از گرد راه رسیدن
  گربه زیر بازی مرد
  و به در گرد راه رفت.
۲.
  و میم
  حرف اول معنا
  م م   م م   معنا
  به اعتیاد گرد دوایر که طی شدن است
  افتاد
  از جا به جا
  همان    جا.
  و اسم‌ها برخی
  تکرر حروف الفبای هر روزند
  و این فقط یعنی
  که همان جور می‌مانند.
۳.
  آی از سیاهی طعنه‌زن به بالاتر از سیاهی‌ات گیسو
  شب در نگاه تو گیر می‌کند همه شب
  و از خوشی
  در آغوش تو برف
  می‌بارد*
 
          چه سفید و سرد.
* از خوشی در آغوش تو برف می‌بارد.  - از: انوش گرجانی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

نشانه چیزی غیر از تاریخ خودش نی ست. در این معنا، معنا چیزی نی ست که در نشانه باشد بل که، نشانه با خوانده شدن در متن پیوستار تاریخی خود است که واجد معنا " می شود ": نشانه برای معنا دار شدن ناچار است با خودش مواجه شود و رو- به- رو شدن نیز ملازم با شکلی از فاصله گرفتن است؛ فاصله ای که به هیچ وجه به معنای دور انداختن به مثابه ی شکلی از "زباله" با استفاده از فراموشی نی ست. در این میان امر اجتناب ناپذیر دیگری نیز سربرمی آورد: کشتن. نشانه چه مورد بی اعتنایی قرار گیرد و به محاق رود و چه هنگامی که شدیدآ تحت برخورد محترمانه ی خوانش قرار گیرد موضوع اشکالی از خشونت می شود. به هر حال این مسئله ای نی ست که با وجود اهمیّت اش حالا قصد پرداختن به آن را داشته باشم. همه ی این ها را به عنوان قابی در نظر می گیریم برای نگاه کردن به مسئله ای دیگر.
می دانیم "سلمان رشدی" در مقام نویسنده ای که به انگلیسی می نویسد در رمان « شرم » این واژه را با همین حروف عربی در کنار انبوهی از واژگان زبان انگلیسی می نشاند و با این کار این نشانه ی زبانی را به بستری دیگر پرتاب می کند. جمله هایی که با این واژه در بستر جدید ساخته می شوند با این که از منظر نحو سالم اند وجه گزارگی خود را از دست داده اند. این چنین است که مواجه شدن با این جملات تنها از طریق مراجعه به تاریخ نشانه ای که تنها می توان با آن به مثابه ی شکلی از خرچنگ- قورباغه گی خط برخورد کرد میّسر می شود: کار اساسی رشدی در این رمان ساختن شکلی از تاریخ و تأکید بر واجد معنا شدن زبان در درون زمان است. معنادار شدنی که سرتاسر خشونت است: خوانش‌گر قاتل و واژه‌ی دایما مقتول زنده شونده در شکاف‌های بحرانی تاریخ.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

۱-

     آه این جغرافیای تن توست

     که این همه ات در خطّ مرز

     سیاست مدار می کند؟

                                                     از: نمی دانم کی.

۲- 

    باداباد باد

    و مبارک باد

    این همه برگ که تو راست.

                                                     از: نمی دانم کی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

مرگ از دست دادن گذشته است، نه آینده.

                                                  -  فوئنتس

1. روایت از شهرزاد تا حالا خصلت بنیادین اش را در مقاومت در برابر قدرت زمان با به تاّخیر انداختن اش نشان داده است. هر روایتی به معنای معلّق کردن مرگ است. روایت نمی خواهد گذشته از دست برود: خاطره تنها چیز مهمّی ست که " داریم" اش.

2. در این بین شاید در فاصله ی بین یاد با خاطره، تفاوت کلیشه با رخ داد هم سر بر می آورد. کسی لیست خرید بیست سال پیش اش را به خودی خود خاطره نمی داند. روایت و خاطره درگیر دوگانه ی رخ داد- رخ نداد اند. به خودی خود، تاّکیدی پیشینی بر بی رخ نداد بودن است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

با این که شاید داستان با هر روی کردی که روایت داشته باشد، - روایت رخ داد یا روایت  یا زبان که به هر حال

در آن فروپاشی ای در زمان رخ می دهد- امری تماماٌ ملتفت به گذشته باشد، سکونت کردن در این گذشته احمقانه

 ترین شکل مواجهه با داستان است. مهم نی ست که "چیزی" که روایت شده است کِی رخ داده- اشاره به این

زمان تماماٌ بیرون از ساحت نقد درونمان است-. همه ی دربدری ها در داستان نه صرف بازنمایی، بل که شکل این

 باز نمایی و انگشت نهادن بر شکافی در این گذشته و در برابر خود قرار دادن اش است. پرسپکتیوی در زبان که

ما عادت به خواندن اش نداریم: برای ما هم چنان امر واقع زمینه ای تثبیت شده دارد و برای همیشه در زمان

تمام شده است.

زبان ما هم چنان منکر شکاف ها ی نامیدن و تنش های درونی خود می شود و گفتن را ساده می نمایاند.قسمت

غمناک ماجرا شاید این باشد که اندیشیدن چیزی نه چیزی صرفاٌ جدا از زبان، که دقیقاٌ چیزی غیر از خود زبان

 نی ست.   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

گفت حالا که می خواهد صادقانه حرف بزند، اعتراف می کند که همه چیز تقصیر خودش بوده.

 

" هیچ وقت با من خلاف قاعده رفتار نکرد. حتّی وقت لج بازی ها و بد اخلاقی هاش. همیشه طبق قاعده."

 

گفت به همین دلیل فقط خودم مقصّر بودم.

 

" همیشه مطابق قاعده رفتار می کرد. اصلاٌ همیشه قاعده بود پدرسگ."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و. 

صدایم کن

 

من از معاشرت دو قفس

 

می آیم.

                                        از: ی. رویایی

 

فدای آن مغز رمانتیک سانتی مانتال ایرانی ات!

 

من هم از معاشرت سه قفس می آیم؛ رفیقی هم

 

 دارم که از معاشرت هیچ قفسی نمی آید.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

1.
بازگشته‌ام از سفر

سفر از من

باز نمي‌گردد.

از: شمس لنگرودي

2.
من كاغذ‌هاي زيادي داشتم

كه به دردمان مي‌خورد.

تو خيالي داري از من

كه واقعي‌ست

و من كاغذهاي زيادي داشتم

كه تو خيال‌شان مي‌كردي

و به دردمان مي‌خورد.

از: من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

شاید همین جایی که داریم توی اش زندگی می کنیم،

 

خود خود جهنّم باشد.راستی!جنگ جهانی هم قرن

 

 پیش اتّفاق افتاده؛البتّه مثل همه ی تاریخ.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی ست

آنک مولانا که حکایت نی را از ساق تو برمی گیرد.

تو کی ست؟

وقتی که آه افسوس عزیز

شکل راه رفتن تو

مطلقاْ بی معناست.

                                                     به طور ناخواسته از:یداللّه رویایی و من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

 

مدّت زیادی نیست که هم دیگر را می شناسیم.اتّفاقاً از آشنایی مان زمان خیلی کمی هم می گذرد.حالا که می بینم در طول همین یکی- دو ماه آن قدر با هم ندار شده ایم که کار هر کدام مان شده پای بساط آن یکی نشستن،این که من سیگاری بار بزنم و یکی بدهم به دست اش و او هم در عوض اش من را بنشاند پای منقل تریاک خودش،همه ی این ها به فکرم می اندازد.به خودش هم گفتم.

تشنه مان بود.بطری توی دست ام بود و در را هم تا نیمه باز کرده بودم.

هر کدام از ما تا چند وقت دیگر برای آن دیگری تکراری می شود.این طور که جلو می رویم،فقط می ماند این که یک بار با من عرق بخوری،یک بار هم دو نفری خانم بلند کنیم؛یعنی تو بلند کنی و باقی اش را هم دو نفری.بعدش چه می ماند؟هیچی.یا معتاد می شویم یا افسرده.

"مشروب چی داری؟"

در جواب ام می خندد.صورت اش از زور قهقاه خنده سرخ می شود.

 خودش باید بیاید و بچشد.هر کس زائقه ی خودش را دارد.

"چیزهایی دارم.به مزاق خیلی ها خوش نیامده.تو را نمی دانم."

نگاه اش می کند.بعدش هم نگاهی به من می اندازد.

می خواهد چیزی بگوید.امّا من مهلت نمی دهم و می گویم:"بی چاره مخ اش چت کرده،به خندیدن افتاده."

"باز هم تو چرت و پرت گفتی؟"

"،من داشتم می رفتم آب بیاورم که این طوری شد."

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

مي‌گويند از زن روشن- فكر فمينيستی پرسيدند:آلت تناسلي

 

مرد چند حرف است؟روشن- فكر جوابي حقيقتاً روشن-

 

 فكرانه داد.جوابي كه خشونت هميشگي جمله‌هاي خبري

 

 و التهاب اوليّه‌ي گشايش يك روي- كرد نو را با هم داشت:

 

به راستي هم فريبندگي امر پنهان شده را برملا كرد و هم

 

 پاسخ‌اش يك فرا روي بود.گفت:"قربان‌اش بروم حرف ندارد."

------------------------------------------

با سپاس به:جامعه‌ي روشن- فكري فرانسه‌ي دهه‌هاي شصت و هفتاد و فمينيست‌هاي موجاموج.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

يکی از دوستان‌ام ادّعا می‌کند که آدم تک‌همسری‌ست.من که حرف‌اش را باور نمی‌کنم و فکر هم نمی‌کنم 
هيچ‌وقت بتوانم اين کار را بکنم.اين را به خودش هم گفته‌ام و همين هم باعث شد مدّتی بين‌مان شکرآب شود.حالا ميانه‌مان به‌تر شده؛گرچه هنوز از حرف‌اش برنگشته و تا به هم می‌رسيم می‌گويد:هنوز حرف‌ام را قبول نداری؟باور کن من هرچه‌قدر هم زور بزنم نمی‌توانم خودم را توی تخت‌خواب لای دو تا زن تصور کنم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

...ليداي عزيز‌ام

 

آفتاب وجود‌ات تابان و شب‌هاي چشمان‌ات

 

ستاره‌باران.روز‌ات مبارك...

 

                     دوست‌داران‌ات:سعيد و سينا*

 

*از پيام‌هاي تبريك روزنامه‌ي شرق در روز زن:

 

يك‌شنبه،۲۵ تير۱۳۸۵

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

WOW(۱)چه روز خوبي(۲)همانا هر چيز را معناهايي‌ست(۳)

 

و ما همه را آفريديم(۴)برخي آشكار و برخي نهان(۵)

 

تا سره از نا‌سره جدا شود(۶)اي كساني كه ايمان آورده‌ايد،

 

بجوييد پرده‌ها را(۷)و پيدا كنيد معاني پوشيده را(۸)

 

باشد كه رستگار شويد(۹)آن‌گونه كه سعيد و سينا شدند(۱۰)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

زل مي‌زنم به قيافه‌ي شالي‌كار پير گيلاني و ده-دوازده فرزند‌اش.

 

اختلاف سنّي كوچك‌ترين و بزرگ‌ترين‌شان بيست سالي مي‌شود.

 

هيچ‌كدام‌شان چنگي به دل نمي‌زند.همه‌شان توسري‌خورده و نكبت‌اند.

 

بايد مثل آقاها نتيجه بگيرم كه اين همه زاد و ولد نتيجه‌ي نداري

 

 و نياز به نيروي كار بوده‌است.ولي اين نتيجه‌گيري سرراست راضي‌ام نمي‌كند.

 

رو مي‌كنم به پيرمرد و مي‌گويم:

 

"آقا،اين‌قدر زور نزنيد.فايده ندارد.شما ‍‍‍ژن‌هاتان خراب و كج و كوله است.هر كاري بكنيد،زن‌تان نمي‌تواند

 

 براي‌تان آلن دلون و الیزابت تيلور بسازد."

 

اين‌طوري لااقل يك در گرامي‌داشت براي‌ام دست و پا مي‌شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

اين‌جا هميشه وقت بازي كردن است.

 

امّا موقع بازي،چه مي‌كنيم؟با چيز بازي مي‌كنيم يا در مقابل چيز؟

 

اين همان تفاوت روشن‌فكر با فيلسوف مي‌تواند باشد:

 

این که چه رفتاری با نشانه ها داریم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

مسئله

تلاش:نقشي که تو نیست،نيست؛

ولی نگران نشو دوست عزیز:من

هنوز هم کمی اگزیستانسیالیستم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

دست‌تان را صميمانه مي‌فشاريم و بوسه‌هاي آتشين نثار پيشاني‌هاتان مي‌كنيم؛

به پاس‌داشت اين‌كه معناي بازي را به رخ كشيديد و انسانيّت را رعايت كرديد.

نشان لیاقت درجه‌ي يك جامعه‌ي بشري تقديم‌ شما بازيكنان سربلند پرتغالي و هلندي.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

"آقا،دگرگوني بوتور كتاب خاصّي ست؟"

"اوووم...بله جان‌ام.هر رمان يك استثناست."

اين پرسش و پاسخ به صورت عيني رخ داده است؛دیروز كه رفته بودم خوارزمي تا افشين را ببينم،يكي آمد و به خيال اين‌كه من فروشنده ام اين سؤال عجيب را ازم پرسيد.جواب من هم همان بود كه گفتم‌اش.گادامر يادم آمد كه جايي گفته بود:"فلسفه ويژه‌ي همه ي آدم‌هاست."به سلامتي افشين عزيز كه همين‌طور افق‌هاي باختيني توافق مي‌سازد و مي توانست يار غار ميخاييل جان باشد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

برادرت را زیر درختی دید و او لبخند زد وگفت می توانید کمی آن جا تنهایش بگذارید.می خواست چیز بخواند.تو و خاویر قدم زنان در یکی از باریک راه های سنترال پارک به راه افتادید.هوا سرد بود،رختان عریان بودند.تو بازوی خاویر را گرفتی تا لحظه ای بایستی و نگاهی به جیک روی صندلی چرخدارش بیندازی.او دستی برای شما تکان داد و با دست دیگر زیپ کت چهارخانهء اسکاتلندی اش را بالا کشید.سرما چهره اش را سرخ کرده بود،چشم هاش سیاه بود و گود نشسته،موی سیاهش فرفری بود.به گرشون رفته بود،داد می زد یهودی است،در حالی که تو،الزابت،یهودی دروغی بودی،مو طلایی بودی.جیک از دور کوچک و درمانده و غم زده می نمود.جیک شروع کرد به خواندن کتابش،تو و خاویر دست در دست هم راه افتادید و تو از او دعوت کردی که شب به خانه تان بیاید و صفحه گوش کند،تو مجموعه ای از صفحه های کی کایسر داشتی که او حتماً خوشش می آمد،بعد هم می رفتید به سینما.نیویورک پر بود از نوشته هایی مثل:گاربو عاشق تیلور شده است.تو شروع کردی به حرف زدن دربارهء سینما و به او گفتی هفته ای دو سه بار به سینما می روی و یکی ازبهترین صحنه هایی که در عمرت دیده ای صحنه ای است که جیمز کاگنی گریپ فروت را می زند توی صورت می کلارک،کار جالبی برای شروع کردن روز،مگر نه؟هر دوشان پیژامه پوشیده بودند.از عشق و ماجرا و خشونت در فیلم ها گفتی،از کلارک گیبلبر عرشهءکشتی بونتی،که به چارلز لاوتون بجنس حمله می کرد،از ارول فلین در نقش کاپیتن بلاد که در ساحلی استوایی با یک لات انگلیسی،دوئل می کرد، و سرانجام کاپیتن بلاد سینه اش را شکافت و روی شن ها افتاد و موج صورتش را می شست.به خاویر گفتی که دلت می خواهد خیلی چیزها ازش یاد بگیری.همه چیز را یاد بگیری،چون غیر از چیزهایی که از سینما یاد گرفته بودی چیزی نمی دانستی و نمی خواستی تمام وقتتان را با حرف هایی مثل " من تارزان،تو جین " یا تکرار مداوم " لیزی خاویر را دوست دارد " بگذرانید.خاموش شدی و صداها همان صداهای آشنا بودند،قطار هوایی از دور،شاخه های باریک خشک زیر پا،ههمهمهء خفهء ترافیک،خندهء دخترانی که در فاصله ای دور می خواندند.و شاید،مطمئن نبودی،صدای رادیویی،نوای گرامافونی.بعد،دوان دوان برگشتید با چهره ای ناباور،دست های تو روی دهنت،انگار که جیغی را خفه کند،باد در شال و پالتو سنگینت افتاده بود،خاویر درست پشت سر تو،آنچه را که تو می دیدی نمی توانست ببیند:صندلی چرخ دار جیک را دست هایی با پوست سیاه به طرف پل سنگی می راند و جیک سعی می کرد بلند بشود،خودش را از روی صندلی پرت کند،و به جست و جوی تو و دوست پسرت به همه طرف نگاه می انداخت،چرخ ها روی چمن مرطوب و گل و لای لیز می خورد،فریادهای " جهود،جهود،مسیح کش،مسیح کش." فریادها خنده ها،دور از چشم،زیر پل،صدای چوب بیس بال بر گوشت و فلز،فریاد پیروزی،و بعد فرار سریع پسربچه های سیاه،شش،هشت،نه نفر،یک دستهء کامل،مثل برق و باد می دویدند،بی نگاهی به پشت سر،کت های چرمی،کلاه های پشمی،و کتاب افتاده بر باریک راه پارک.و آن جا زیر پل،کنار صندلی چرخ دار وارونه و خرد شده،میان گند ادرار و روزنامه های خیس خورده،جیک افتاده بود،پاهایش بسته با تسمه های چرمی و قلاب فولادی،روی یکی از چرخ های صندلی اش مانده بود.صورتش سفید سفید بود.دهنش باز مانده بود.جمجمه اش از ریخت افتاده و خونچکان از ضربه های چماق.کارت هاش،با نقش رؤسای سرخ پوستان دور و برش پراکنده بود.وقت مردن دست هاش را برای حفظ ســـرش بالا برده بود.در سیزده سالگی مرده بود،اسیر،شکســــت خورده.و تو،الیزابت،میان آب

کنار او زانو زدی و دست بر لب های سرخش کشیدی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از :

    پوست انداختن

اثر:

     کارلوس فوئنتس

ترجمه از:

     عبداللّه کوثری

نشر:

      آگه

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

"من تو را به كيرم هم نمی گيرم."

"اتّفاقاً من تو را به كيرم می ‌گيرم."

با احترامات فائقه،تقديم شد به:

ميخاييل باختين،‍‍ژوليا كريستوا،

ژاك دريدا،رولان بارت؛و همه‌ی

عزيزاني كه نام‌شان از خامه‌ی اين

حقير پايين نريخت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  |