جان من مهربان است
وهمیشه صد هزار ستاره
از زمستان شدن چشم هایم می بارد.
سایه ام بی دریغ
مال تو
ای عاشق
و لبانم
سرزمین موعودت باد.
دهانش را اندازه ی تمساحی که بخاهد گاومیشی را یکباره ببلعد باز میکند و میگوید سلام. جواب که میدهم ازاشتباه درم میآورد و من هم تصحیحش میکنم و میگویم سلام آقای پرزیدنت. فقط جسارتن آن دهن مبارک را کمی ببندید که یک خروار کبوتر سفید با شاخههای زیتون در دهانشان آن بالاها دارند پرواز میکنند؛ همین تازگیها هم یک دهن "مبارک"ی را همین دور و برها... روم به دیوار... بعله.
ولی این بار آخر از اسهال و استفراغ و تب و لرز و درد شدید معده بود و به جان عزیزتان مردن هیچ لطفی نداشت یک طرف، مکافاتی بود. فقط به دو چیز فکر میکردم: یکی نامطلوب بودن که چه عرض کنم، تخمی بودن مردن با درد بود که همیشه از آن بدم میآمد و در جواب هرکس که میپرسید چهگونه دوست دارم بمیرم میگفتم فقط میخاهم بیدرد بمیرم، و آن دیگری این بود که احتمالن پشتام حرف در میآمد که مواد زده بوده و مرده، در حالی که مدتیست کاملن پاکام. به هر حال این بار واقعن به خیر گذشت و جان به در بردم.
الک و مجید و بهزاد را که به دادم رسیدند میبوسم و از توجه همهی بچههای دیگر که پاکدلانه دوستام داشتند به خوبیهاشان میاندیشم و آرزو میکنم خوب زندگی کنند و حس سعادت همیشه که نمیشود شاید، ولی اکثرن همراهشان باشد.
ضمنن از بلاگفا هم حسابی شاکیام. متنی نوشته بودم به اسم وقاحتنگاری که مدت زیادی وقت صرفاش کرده بودم و ممکن نبود جملهای در آن دستکاری بشود مگر این که کل نوشته عوض شود؛ بلاگفا خیلی راحت و به قول معروف ریلکس به عمومی شدناش انگشت شست نشان داد.
از خاب و خوراک افتاده ام و دیگر حسابی از هستی ساقط شده ام. سقوط که می فهمی یعنی چه فدای ات شوم؟ همه ی فکر و ذکرم شده همین یک چیز. خدا رحم کند. صبح و شب تمام فکرم این است که سینه های سارا را چه گونه باید خاند و فهمید؟ نمی فهمم که این دختر باکره است و رشد طبیعی سینه های اش این طور بوده که بی مالانده شدن شکل گرد پرتقال نورس را گرفته باشند؛ یا که آن پستان های جوانه نزده ی یکی دو سال پیش از انبوه نوازش ها و لیسیده شدن های عاشقانه و هوس ناک این سال ها فرم گرد دهان را یافته که اگر این دومی درست باشد باید ناز هنر سفال گرانه ی آن دستان هنرمند را به جان خرید. جان ام به لب رسیده از این همه تفاوت این دو حالت. نمی دانم این پستان ها را چه گونه بخانم. ولی* اگر دست دهد مالاندن شان را خوب بلدم. به جان سارا.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*تخلص شعری این حقیر سراپا تقصیر
-مرد حسابی من کی گفتم نمیباد؟ چرا حرف تو دهن آدم میذاری؟
-تو بگو نمیباد، چیزای دیگه هم میذارم تو اون دهنت.
-به این عادت دارم، شما آقایی کن حرف تو دهنم نذار کفایت میکنه.
-حالا بنال ببینم مییاد بالاخره یا نه؟
-حتمن مییاد، مگه میشه نیاد و دنیا کارش پیش بره؟ مگه تا حالا پیش رفته؟
- پس میگی احتمالش هست بیاد؟
-احتمال چیه دیگه؟ چرا شاید؟ نه آقا، شما تف بزن،حتمن مییاد. هر روزم بخوای مییاد،چند بارم مییاد. تا حالا هم نیومده لابد یه چشم انتظار خوب پیدا نشده که درست و حسابی تفمالی بلد باشه. وگرنه اینجا همهی کارا با تف جفت و جور میشه.
--دمت گرم داداش. خیالمو راحت کردی.
-بله.
هنوز نمیدانم حقیقتاً چه کاری از دستم برمی آمد. آدم گاهی در جایی قرار میگیرد که به آن میگویند: بنبست. بنبست بنی است که بسته است و من نمیدانم چه اشتباهی ممکن است کرده باشم وقتی یک سال پیش گفته باشم این بنیست که بسته که بشود کار تمام است. خیلی زور زدم این لعنتی باز بماند. این را با اطمینان میتوانم بگویم. حرف از این که چه دیواری انتهای این کوچه را بست بسیار است و جایش اینجا نیست. خیلی چیزها این وسط معلوم شد و بسیار چیزها آموختم.
دوستت دارم، ولی داری اشتباه می کنی ستاره ی من. من همین یکی ام. تو هم. من این را می دانم و تو فراموش کرده ای.
داری زندگی هر دویمان را حیف می کنی به نفع کسانی که لیاقتمان را ندارند. چه طور توانستی ناگهان آن همه آرزو را با دیگران هم قسمت کردنی بدانی؟ نمی شود، و یک روز حسرت خواهی خورد اگر به این راه بروی.
یادت هست این حرف که من می دانم هر لحظه چه می خواهی؟ فکر می کنی پیدا می شوم در کسی دیگر؟ فکر می کنی کس دیگری هم برای ما هست؟ تو از یاد برده ای گلم حرف هایمان را، وگرنه گوش می کردی که بشنوی راه حل های مرا. قبلن این کار را می کردی، حالا نه. گفتم که، از حالا شروع کرده ای فاصله گرفتن های استراتژیکت را. داری اشتباه می کنی دلکم، خوشگلکم.
ذوالفقار را فرود آر
بر خواب اين ابريشم
كه از اوفليا جز دهاني سرودخوان
نمانده است.
از: هوشنگ چالنگي
۱-
آه این جغرافیای تن توست
که این همه ات در خطّ مرز
سیاست مدار می کند؟
از: نمی دانم کی.
۲-
باداباد باد
و مبارک باد
این همه برگ که تو راست.
از: نمی دانم کی.
مرگ از دست دادن گذشته است، نه آینده.
- فوئنتس
1. روایت از شهرزاد تا حالا خصلت بنیادین اش را در مقاومت در برابر قدرت زمان با به تاّخیر انداختن اش نشان داده است. هر روایتی به معنای معلّق کردن مرگ است. روایت نمی خواهد گذشته از دست برود: خاطره تنها چیز مهمّی ست که " داریم" اش.
2. در این بین شاید در فاصله ی بین یاد با خاطره، تفاوت کلیشه با رخ داد هم سر بر می آورد. کسی لیست خرید بیست سال پیش اش را به خودی خود خاطره نمی داند. روایت و خاطره درگیر دوگانه ی رخ داد- رخ نداد اند. به خودی خود، تاّکیدی پیشینی بر بی رخ نداد بودن است.
با این که شاید داستان با هر روی کردی که روایت داشته باشد، - روایت رخ داد یا روایت یا زبان که به هر حال
در آن فروپاشی ای در زمان رخ می دهد- امری تماماٌ ملتفت به گذشته باشد، سکونت کردن در این گذشته احمقانه
ترین شکل مواجهه با داستان است. مهم نی ست که "چیزی" که روایت شده است کِی رخ داده- اشاره به این
زمان تماماٌ بیرون از ساحت نقد درونمان است-. همه ی دربدری ها در داستان نه صرف بازنمایی، بل که شکل این
باز نمایی و انگشت نهادن بر شکافی در این گذشته و در برابر خود قرار دادن اش است. پرسپکتیوی در زبان که
ما عادت به خواندن اش نداریم: برای ما هم چنان امر واقع زمینه ای تثبیت شده دارد و برای همیشه در زمان
تمام شده است.
زبان ما هم چنان منکر شکاف ها ی نامیدن و تنش های درونی خود می شود و گفتن را ساده می نمایاند.قسمت
غمناک ماجرا شاید این باشد که اندیشیدن چیزی نه چیزی صرفاٌ جدا از زبان، که دقیقاٌ چیزی غیر از خود زبان
نی ست.
گفت حالا که می خواهد صادقانه حرف بزند، اعتراف می کند که همه چیز تقصیر خودش بوده.
" هیچ وقت با من خلاف قاعده رفتار نکرد. حتّی وقت لج بازی ها و بد اخلاقی هاش. همیشه طبق قاعده."
گفت به همین دلیل فقط خودم مقصّر بودم.
" همیشه مطابق قاعده رفتار می کرد. اصلاٌ همیشه قاعده بود پدرسگ."
صدایم کن
من از معاشرت دو قفس
می آیم.
از: ی. رویایی
فدای آن مغز رمانتیک سانتی مانتال ایرانی ات!
من هم از معاشرت سه قفس می آیم؛ رفیقی هم
دارم که از معاشرت هیچ قفسی نمی آید.
شاید همین جایی که داریم توی اش زندگی می کنیم،
خود خود جهنّم باشد.راستی!جنگ جهانی هم قرن
پیش اتّفاق افتاده؛البتّه مثل همه ی تاریخ.
آنک مولانا که حکایت نی را از ساق تو برمی گیرد.
تو کی ست؟
وقتی که آه افسوس عزیز
شکل راه رفتن تو
مطلقاْ بی معناست.
به طور ناخواسته از:یداللّه رویایی و من
مدّت زیادی نیست که هم دیگر را می شناسیم.اتّفاقاً از آشنایی مان زمان خیلی کمی هم می گذرد.حالا که می بینم در طول همین یکی- دو ماه آن قدر با هم ندار شده ایم که کار هر کدام مان شده پای بساط آن یکی نشستن،این که من سیگاری بار بزنم و یکی بدهم به دست اش و او هم در عوض اش من را بنشاند پای منقل تریاک خودش،همه ی این ها به فکرم می اندازد.به خودش هم گفتم.
تشنه مان بود.بطری توی دست ام بود و در را هم تا نیمه باز کرده بودم.
هر کدام از ما تا چند وقت دیگر برای آن دیگری تکراری می شود.این طور که جلو می رویم،فقط می ماند این که یک بار با من عرق بخوری،یک بار هم دو نفری خانم بلند کنیم؛یعنی تو بلند کنی و باقی اش را هم دو نفری.بعدش چه می ماند؟هیچی.یا معتاد می شویم یا افسرده.
"مشروب چی داری؟"
در جواب ام می خندد.صورت اش از زور قهقاه خنده سرخ می شود.
خودش باید بیاید و بچشد.هر کس زائقه ی خودش را دارد.
"چیزهایی دارم.به مزاق خیلی ها خوش نیامده.تو را نمی دانم."
نگاه اش می کند.بعدش هم نگاهی به من می اندازد.
می خواهد چیزی بگوید.امّا من مهلت نمی دهم و می گویم:"بی چاره مخ اش چت کرده،به خندیدن افتاده."
"باز هم تو چرت و پرت گفتی؟"
"،من داشتم می رفتم آب بیاورم که این طوری شد."
ميگويند از زن روشن- فكر فمينيستی پرسيدند:آلت تناسلي
مرد چند حرف است؟روشن- فكر جوابي حقيقتاً روشن-
فكرانه داد.جوابي كه خشونت هميشگي جملههاي خبري
و التهاب اوليّهي گشايش يك روي- كرد نو را با هم داشت:
به راستي هم فريبندگي امر پنهان شده را برملا كرد و هم
پاسخاش يك فرا روي بود.گفت:"قرباناش بروم حرف ندارد."
------------------------------------------
با سپاس به:جامعهي روشن- فكري فرانسهي دهههاي شصت و هفتاد و فمينيستهاي موجاموج.
يکی از دوستانام ادّعا میکند که آدم تکهمسریست.من که حرفاش را باور نمیکنم و فکر هم نمیکنم
هيچوقت بتوانم اين کار را بکنم.اين را به خودش هم گفتهام و همين هم باعث شد مدّتی بينمان شکرآب شود.حالا ميانهمان بهتر شده؛گرچه هنوز از حرفاش برنگشته و تا به هم میرسيم میگويد:هنوز حرفام را قبول نداری؟باور کن من هرچهقدر هم زور بزنم نمیتوانم خودم را توی تختخواب لای دو تا زن تصور کنم.
...ليداي عزيزام
آفتاب وجودات تابان و شبهاي چشمانات
ستارهباران.روزات مبارك...
دوستدارانات:سعيد و سينا*
*از پيامهاي تبريك روزنامهي شرق در روز زن:
يكشنبه،۲۵ تير۱۳۸۵
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
WOW(۱)چه روز خوبي(۲)همانا هر چيز را معناهاييست(۳)
و ما همه را آفريديم(۴)برخي آشكار و برخي نهان(۵)
تا سره از ناسره جدا شود(۶)اي كساني كه ايمان آوردهايد،
بجوييد پردهها را(۷)و پيدا كنيد معاني پوشيده را(۸)
باشد كه رستگار شويد(۹)آنگونه كه سعيد و سينا شدند(۱۰)
زل ميزنم به قيافهي شاليكار پير گيلاني و ده-دوازده فرزنداش.
اختلاف سنّي كوچكترين و بزرگترينشان بيست سالي ميشود.
هيچكدامشان چنگي به دل نميزند.همهشان توسريخورده و نكبتاند.
بايد مثل آقاها نتيجه بگيرم كه اين همه زاد و ولد نتيجهي نداري
و نياز به نيروي كار بودهاست.ولي اين نتيجهگيري سرراست راضيام نميكند.
رو ميكنم به پيرمرد و ميگويم:
"آقا،اينقدر زور نزنيد.فايده ندارد.شما ژنهاتان خراب و كج و كوله است.هر كاري بكنيد،زنتان نميتواند
برايتان آلن دلون و الیزابت تيلور بسازد."
اينطوري لااقل يك در گراميداشت برايام دست و پا ميشود.
اينجا هميشه وقت بازي كردن است.
امّا موقع بازي،چه ميكنيم؟با چيز بازي ميكنيم يا در مقابل چيز؟
اين همان تفاوت روشنفكر با فيلسوف ميتواند باشد:
این که چه رفتاری با نشانه ها داریم.
دستتان را صميمانه ميفشاريم و بوسههاي آتشين نثار پيشانيهاتان ميكنيم؛
به پاسداشت اينكه معناي بازي را به رخ كشيديد و انسانيّت را رعايت كرديد.
نشان لیاقت درجهي يك جامعهي بشري تقديم شما بازيكنان سربلند پرتغالي و هلندي.
"آقا،دگرگوني بوتور كتاب خاصّي ست؟"
"اوووم...بله جانام.هر رمان يك استثناست."
برادرت را زیر درختی دید و او لبخند زد وگفت می توانید کمی آن جا تنهایش بگذارید.می خواست چیز بخواند.تو و خاویر قدم زنان در یکی از باریک راه های سنترال پارک به راه افتادید.هوا سرد بود،رختان عریان بودند.تو بازوی خاویر را گرفتی تا لحظه ای بایستی و نگاهی به جیک روی صندلی چرخدارش بیندازی.او دستی برای شما تکان داد و با دست دیگر زیپ کت چهارخانهء اسکاتلندی اش را بالا کشید.سرما چهره اش را سرخ کرده بود،چشم هاش سیاه بود و گود نشسته،موی سیاهش فرفری بود.به گرشون رفته بود،داد می زد یهودی است،در حالی که تو،الزابت،یهودی دروغی بودی،مو طلایی بودی.جیک از دور کوچک و درمانده و غم زده می نمود.جیک شروع کرد به خواندن کتابش،تو و خاویر دست در دست هم راه افتادید و تو از او دعوت کردی که شب به خانه تان بیاید و صفحه گوش کند،تو مجموعه ای از صفحه های کی کایسر داشتی که او حتماً خوشش می آمد،بعد هم می رفتید به سینما.نیویورک پر بود از نوشته هایی مثل:گاربو عاشق تیلور شده است.تو شروع کردی به حرف زدن دربارهء سینما و به او گفتی هفته ای دو سه بار به سینما می روی و یکی ازبهترین صحنه هایی که در عمرت دیده ای صحنه ای است که جیمز کاگنی گریپ فروت را می زند توی صورت می کلارک،کار جالبی برای شروع کردن روز،مگر نه؟هر دوشان پیژامه پوشیده بودند.از عشق و ماجرا و خشونت در فیلم ها گفتی،از کلارک گیبلبر عرشهءکشتی بونتی،که به چارلز لاوتون بجنس حمله می کرد،از ارول فلین در نقش کاپیتن بلاد که در ساحلی استوایی با یک لات انگلیسی،دوئل می کرد، و سرانجام کاپیتن بلاد سینه اش را شکافت و روی شن ها افتاد و موج صورتش را می شست.به خاویر گفتی که دلت می خواهد خیلی چیزها ازش یاد بگیری.همه چیز را یاد بگیری،چون غیر از چیزهایی که از سینما یاد گرفته بودی چیزی نمی دانستی و نمی خواستی تمام وقتتان را با حرف هایی مثل " من تارزان،تو جین " یا تکرار مداوم " لیزی خاویر را دوست دارد " بگذرانید.خاموش شدی و صداها همان صداهای آشنا بودند،قطار هوایی از دور،شاخه های باریک خشک زیر پا،ههمهمهء خفهء ترافیک،خندهء دخترانی که در فاصله ای دور می خواندند.و شاید،مطمئن نبودی،صدای رادیویی،نوای گرامافونی.بعد،دوان دوان برگشتید با چهره ای ناباور،دست های تو روی دهنت،انگار که جیغی را خفه کند،باد در شال و پالتو سنگینت افتاده بود،خاویر درست پشت سر تو،آنچه را که تو می دیدی نمی توانست ببیند:صندلی چرخ دار جیک را دست هایی با پوست سیاه به طرف پل سنگی می راند و جیک سعی می کرد بلند بشود،خودش را از روی صندلی پرت کند،و به جست و جوی تو و دوست پسرت به همه طرف نگاه می انداخت،چرخ ها روی چمن مرطوب و گل و لای لیز می خورد،فریادهای " جهود،جهود،مسیح کش،مسیح کش." فریادها خنده ها،دور از چشم،زیر پل،صدای چوب بیس بال بر گوشت و فلز،فریاد پیروزی،و بعد فرار سریع پسربچه های سیاه،شش،هشت،نه نفر،یک دستهء کامل،مثل برق و باد می دویدند،بی نگاهی به پشت سر،کت های چرمی،کلاه های پشمی،و کتاب افتاده بر باریک راه پارک.و آن جا زیر پل،کنار صندلی چرخ دار وارونه و خرد شده،میان گند ادرار و روزنامه های خیس خورده،جیک افتاده بود،پاهایش بسته با تسمه های چرمی و قلاب فولادی،روی یکی از چرخ های صندلی اش مانده بود.صورتش سفید سفید بود.دهنش باز مانده بود.جمجمه اش از ریخت افتاده و خونچکان از ضربه های چماق.کارت هاش،با نقش رؤسای سرخ پوستان دور و برش پراکنده بود.وقت مردن دست هاش را برای حفظ ســـرش بالا برده بود.در سیزده سالگی مرده بود،اسیر،شکســــت خورده.و تو،الیزابت،میان آب
کنار او زانو زدی و دست بر لب های سرخش کشیدی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از :
پوست انداختن
اثر:
کارلوس فوئنتس
ترجمه از:
عبداللّه کوثری
نشر:
آگه
"من تو را به كيرم هم نمی گيرم."
"اتّفاقاً من تو را به كيرم می گيرم."
با احترامات فائقه،تقديم شد به:
ميخاييل باختين،ژوليا كريستوا،
ژاك دريدا،رولان بارت؛و همهی
عزيزاني كه نامشان از خامهی اين
حقير پايين نريخت.