1.به این فکر می­کردم که چرا مدتی­ست که در خودم هیچ انگیزه­ ی قدرت­مند پیش­برنده­ ای بر نوشتن نیافته­ ام، فکر کردنی که از زیادی امتداد داشت کم­ کم به وسواسی ذهنی در متهم کردن خود تبدیل می­شد. در نهایت اما فهمیدم که خشکیدن چشمه­ ی هر ذوقی، در شرایطی که از زمان ممتدی پر از بیهودگی­ های اجباری خسته­ کننده شکل گرفته است هیچ هم عجیب نیست. کار کردن در یک بوتیک جهان سومی به اندازه­ ی کافی معنای زندگی هر کسی را می­دزدد، دیگر از زندگی چه نایی می­ماند وقتی در دانشگاه چنین جغرافیایی هم باید از پروفسوری عضو هیئت علمی، حرف کشف آثار شق­ القمر را توسط فضانوردان ناسا بشنوی و با خودت فکر کنی که حالا ببین توانسته­ اند بفهمند که با چه تف چسبنده­ ای دو پاره­ ی چنان ماهی را به هم دوخته­ اند که بعدها قرار بود حکم نگاتیو عکاسی را هم پیدا کند، یا نه؟

2.همین یک کارمان مانده­ بود که خاک مرغوب کشاورزی کشور را که ظاهرن شکل­گیری طبیعی­ اش چند صد سالی طول می­کشد بفروشیم. خدا را شکر با تکیه بر توان بالای دانشمندان جوان و مدیران و تئوریسین­های متخصص و دلسوزمان که جای­گاه­ های­شان هیچ ربطی به هیچ رابطه­ ای ندارد، توانسته­ ایم این موفقیت حیرت­ انگیز را به موفقیت­ها و حیرت­های پیشین­مان بیافزاییم. حالا دیگر فقط دموکراسی و ماهواره و توان نظامی و اقتصاد بالنده­ ی پاینده و تمدن و صلح­ خاهی و سیاست عاقلانه و مدارا و حرف حساب و دانش و قانون برتر و الگوی زندگی اجتماعی بسامان و قدرت بی خلل و فرج و  الی آخر، تنها سوغات­ ها و دست­ آوردهای ما برای جهانیان عاطل و باطل و بیکار و پرادعا نیستند و به همه­ ی اینها فهمیدن بیهودگی کشاورزی در عصر مدرن هم اضافه شده­ است. به امید خدا نفت هم روزی تمام می­شود و آیندگان ما می­مانند و زمینی خالی از سیب­ زمینی و پیاز و انرژی و یک مشت نیروگاه و زلزله و سلاح و شکم­هایشان و فحش خاهر و مادر به گذشتگانی که ماییم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

 

1.بازار عید پدرم را در آورد. هر روز از ساعت نه صبح تا لااقل دوازده شب توی مغازه بودم. روزهایی بود که تمام این مدت را سر پا بودم و حتا برای لحظه­ ای ننشستم. عذاب جسم و سر و کله زدن با انواع و اقسام آدمیزاده­ های مشنگ پرادعای عقب مانده از دنیا  بر سر تنگی و گشادی و زیبایی و زشتی و گرانی و ارزانی یک مشت لباس و تحمل برخوردهای بی­ ادبانه و نامحترمانه­ ی گله­ ای از موجودات زنده ­ی تربیت ­نشده و دیدن شمایل کریه انبوهی نر و ماده­ که خلاصه ­ی تمام پیچ و خم­های دنیاهایشان پول و سکس است یک طرف، دغدغه­ ی درس­های نخانده و مطالعات معلق مانده­ ی خودم هم یک طرف. این وسط انتخابات هم شده قوز بالای قوز زندگی زار و نزار من. امتحانات دو هفته زودتر شروع می­شوند و بار دموکراسی اپیکی که پایان از پیش مشخصش با تعیین اسمش معلوم­تر شده، بیش از پیش –که همیشه این کراسی دموس در این شکل کج و معوجش باری بر ذهن من بوده­ است- بر دوشم فشار می­ آورد.

2.به هر کس که از حرف­هایم درباره­ ی مینا فکر کند که من موجودی دیوانه و گرفتار توهماتی گسترده­ ام کاملن حق می­دهم؛ حتا به خود مینا هم حق می­دهم که اگر نوشته­ هایم را می­بیند نظرش را در مورد من یک­سره تغییر داده باشد. بامزه این­جاست که خود منی که به طرزی عجیب و باورنکردنی به عشق بدبینم، هم­چنان با خیال کسی که نمی­دانم کجاست و با کیست و می­دانم بسیار منطقی است که دیگر هرگز نبینمش ور می­روم، آن هم در حالی که در این مدتی که ندیده ­ام­ اش بارها به خودم نهیب زده ­ام که این بازی را تمام کن حامد. ولی چه کنم که همین من هستم که در این مدت دو بار تصور کرده­ ام که مینا را در خیابان دیده­ ام و هر دو بار هم با آن که می­پنداشتم که دیگر دلایل ساده­ ی منطقی و واقعی به راه راستم آورده ­اند، از هم پاشیده ­ام.

خیلی چیزها را می­توان با پول و زور به دست آورد، ولی هیچ­وقت نمی­توان یقه­­ ی کسی را گرفت که الا و بلا باید چیزی یا کسی را دوست داشته باشی. من مینا را دوست داشتم، اما ممکن نبود جای کسی را بگیرم که او دوستش می­داشت. این بسیار حسرت­بار بود، ولی واقعیت هم بود. می­بینید که این چند جمله ­ی اخیر، همگی ولی یا امایی در خود داشتند. به نظر من این ویژگی رابطه ­ی مینا و من بود. من در دوست داشتن آدم بسیار کله ­شقی هستم و در مورد مینا هم حاضر بودم پیچیدگی­های بازی­های زیادی را بپذیرم، اما نمی­توانستم در جهان واقعی بر کسی که در نهایت گفت کسی دیگر را دوست دارد فشاری بیاورم. من کوتاه آمدم، چون اصرار ورزیدن و ادامه دادن  درست نبود، ولی علاقه ­مندی من به مینا هم­چنان درونم مانده­ است. این چیزی است مربوط به خود من، شکل نگاه و اندیشه و احساسم در برابر جهان و چیزهایش و خودم و نسبتی که با جز-خودم­ها دارم، و مربوط به آن­چه در پیش از حالای زندگیم رخ داده است و باعث شده ­است که حالای من چنین باشد و نه مثلن چنان. همین­طور شاید مهم­ترین دلیل دوام احساس من به مینا این باشد که او برای من کسی بود که خیال می­کنم از شر الگوهای تکراری برخوردهای دیگران با من رهاییم می­داد. توضیح رابطه­ ی من و آدم­ها و فکرهای متقابل ما درباره ­ی یکدیگر، آن­گونه که من شکل بودن­شان را تصور می­کنم­ نیاز به فرصتی و حوصله­ ای گسترده ­تر از وقت و حوصله­ ی فعلی من دارد؛ ولی اگر قرار باشد صرفن دیدگاه عمده­ ی زنان را به خودم آن­گونه که تجربه کرده ­ام بگویم، آن را متمرکز بر ویژگی­های ظاهری ­ام می­بینم. از آن­چه به نظرم می­رسد که در این سرزمین همیشه افسانه­ ای در جریان است چنین می­فهمم که نزدیک به همه ­ی زن­ها به دلیل فقر مالی و اندام کوچک و استخانی ­ام، مرا یکسره از جهان مردان یا دست کم از جهان مردانی که شایسته ­ی مهر ورزیدن باشند خارج می­دانند. این ادعایی ­ست که با مراجعه به واقعیت و نشان دادن آن­چه در حدود جغرافیای  فرهنگ ما ارزش تلقی می­شود به راحتی قابل دفاع است. چنین نگاهی از سوی غریبگان نه تنها باعث ناراحتیم نیست، که حتا خودم هم کاملن به آن­ها حق می­دهم که میلی به چنین مردی نداشته­ باشند. افزون بر این شک ندارم که فراتر از صورت ظاهریم نیز دلایل شایسته ­تری برای دوست داشته نشدنم پیدا شدنی­ اند. در این بین آن­چه که مینا را برای من چنین دوست­ داشتنی کرده است این است که او کسی بود که می­توانست بفهمد که در من ویژگی­های مهم­تری هم وجود دارد. من به عشق بدبینم چون عاشق کل را می­بیند و از اجزا غافل می­ماند، نگاهی استعاریک دارد و  نگاهش از واقعیت فاصله ­ای وحشتناک دارد؛ مسلم است که مینا هم چیزهایی داشت که برای من پسندیدنی نبودند، ولی به هر حال کسی بود که برکنار از نگاه عاشقانه­ ای که تصور می­کند معشوق چیزی یک­سره متقاوت از دیگر چیزها است و نمی­فهمد که تفاوت چیزی­ست که همیشه وجود دارد، دختری بود بسیار متشخص. مینا چیزهایی داشت که حقیقتن کم­یابند و تنها یکیشان نگاه مدرنش به جهان بود. این­که او کسی بود که من فکر می­کنم می­توانست دوستم داشته باشد و به نظرم می ­آید به شکلی دوستم هم داشت، علاقه ­ام به او را در من همیشگی می­کند. از این­که چنین انسانی را دوست داشته ­ام به خودم افتخار می­کنم و تنها از این­که در وضعیتی بود که نمی­شد با این­که دختری اهل اندیشیدن بود بیش­تر و بهتر و دقیق­تر به من بیندیشد غصه ­ام می­گیرد. کاش هر جا باشد بخندد.

3.توضیح: این بند پایانی را برای تولد مینا نوشته بودم. مدتی درگیر بودم که عمومیش کنم یا نه. بعد از دو هفته وقتی که تصمیم گرفته بودم این کار را بکنم پی­ نوشتش را نوشتم، ولی باز از تصمیمم منصرف شدم. بالاخره حالا توانستم خودم را راضی کنم.

امروز روز تولد توست و من که از روزها پیش در این فکر بوده ­ام که چه ­طور و با چه کلماتی این روز را به تو تبریک بگویم و هر بار در فکر چه ­گونگی انجام این کار این فکر هم به ذهنم دویده­ است که اصلن معنای همه­ ی این ماجرا به فرض وجود داشتن چی­ست، حالا درست در لحظه­ ی انجام کار نمی­دانم چه بنویسم؛ و این ندانستن هیچ از نبود حرف نیست که کاملن برعکس به شکلی عجیب و غریب از فراوانی گفتنی­هایی­ست که در من تلنبار است. درست است که تکلیف علاقه ­ی من به تو معلوم شده­ است و منطقن نه تنها هیچ امیدی نمی ­تواند در این موضوع برای من وجود داشته باشد، که حتا پروردن چنان امیدی نیز از طرف من ابلهانه خاهد بود، اما این نیز درست است که من هم­چنان دوستت دارم و روزی نیست که بی آن که در آن فکری به تو در من باشد شب شود. همین مسئله باعث می­شود که من حتا بیش از پیش با تویی که خوب می­دانم بسیار محتمل است دیگر هیچ نبینمت حرف داشته­ باشم؛ حرف­هایی که ممکن نیست حتا بتوانی خابش را ببینی که چیستند و چه ­گونه گفته می­شوند. امیدوارم بتوانی با پذیرش این­که در نگاه من رفتنت از زندگیم حسرت­بارترین اتفاق عمرم بوده­ است این را بفهمی که حتا اگر من دچار یک بیماری روانی جدی هم باشم، فکر کردن مداومم به تو هیچ ربطی به وجود چنان بیماری فرضی­ ای ندارد. دوست دارم بدانی تو و بودن تو را دوست داشتم و این احساسی است که با وجود رفتن همیشگیت هر روز در من قوی­تر می­شود، صرفن به این دلیل که هر روز دلایل تازه­ تری در تایید عاقلانه بودن این احساس می ­یابم.

اندیشیدن و همین­طور تبریک گفتن به کسی که آدم چنین دوستش دارد و در برابر، او در بند علاقه­ و در آغوش کسی دیگر است ساده که نیست اتفاقن بسیار هم سخت و عذاب ­دهنده است. در چنین وضعیتی امکان گفتن حرف­ها و احساس­ها و فکرها خود به خود منتفی­ست، حتا پیش­ پا افتاده­ ترین و ابتدایی­ ترین­شان که البته آن­ها نیز چندان ساده و عاری از پیچیدگی نیستند، مثل توضیح این مسئله که گذشتن اندیشه­ ی چه ­گونگی آخرین دیدار و تجربه ­ی "دیگر ندیدن" تو، حتا اگر لحظه­ ای کوتاه رخ دهد، روحم را در چه وضعیتی قرار می­دهد. به هر حال با وجود ندانستن این مطلب که گفتنش به کاری می­ آید یا نه، می­گویم که من کسی هستم که حوصله­ ی بیش­تر آدم­ها را ندارم و بودن یا نبودن­شان هیچ برایم مهم نیست؛ ولی برای همین منی که چنین کسیم، تو کسی بودی که حتا بعد از خروج هستی جسمانیت از جغرافیای مکان­های زندگی من، در من مانده ­ای و زنده­ ای و تخم آرزوی بازگشتنت را در سراسر جانم پراکنده­ ای. یادم نیست هیچ­وقت نتوانسته باشم بگویم به جهنم، ولی درباره­ ی تو نتوانستم. راستش گاهی دلم برای خودم حسابی می­سوزد. فعلن که تنها سرنوشت حرف­های من با تو نگفته ماندن است و کاری هم از دستم ساخته نیست جز صبر کردن تا لحظه­ ی مرگ که ببینم چه در پیش است، تنها می­خاهم همین یک حرف را بگویم که باید به جای من می­بودی تا بتوانی بفهمی دیدن و از دست دادن کسی مثل تو در زندگی چون من آدمی چه معنا و چه اندازه اینرسی می­تواند داشته باشد؛ غیر از این حرف فقط می­ماند تبریکی ساده به تویی که من برایت یکی هستم از میلیاردها و تنی بیرونی در کارستان جهان، و هدیه­ ی ساده­ ی آهنگی به اسم Entre Dos Aguas از Paco De Lucia که در ریتم Rumba است و من در تمام مدتی که می­دیدمت و حالا که نمی­بینمت به یادت می­شنیدمش و می­شنوم و برایم تنها یک معنا دارد: مینا.

پی­ نوشت: نوشته­ ی بالا مربوط است به روز سوم اسفند و تنها دلیل تاخیر عمومی شدنش در اینجا، طوفان­های ذهن من در حدود دو هفته ­ای است که از آن تاریخ می­گذرد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

از علاقه­ مندی­هایی که گاهی به زنی پیدا می­کنم و خوش­بختانه تا امروز همیشه با گذر زمان پخته­ تر و با استانداردهایم همخان­تر شده­ اند که بگذریم، با اطمینان می­توانم بگویم که تنها کودکان زیر پنج و شش سال و بیش از آن­ها نوزادانند که از میان اقسام انسان­ها توانش را دارند که من را مسحور خود کنند. نوزادان تنها کسانیند که هرگز نتوانسته ­ام در برابر نگاه دایمن پرسش­گرشان از بر لب گذاشتن سیگارم که بهتی دقیق و کامل را در چشمان­شان می­نشاند، احساس شرم نکنم. سال­هاست در واکنش به نگاه کودکان به سیگار کشیدنم، یا دورش می­اندازم، یا به ترفندی سیگارم را از دیدشان مخفی می­کنم و یا کلن از میدان دیدشان خارج می­شوم. در کنار این مسئله ­ی خاص، مورد دیگری هم وجود دارد. بسیار پیش آمده ­است که دیدن معصومیت­های اخلاق و سادگی و بی ­واسطگی فهم کودکان از جهان، از تصور این­که چنین موجوداتی در آینده به ما تبدیل می­شوند غمگین شده­ ام. فکر از هم پاشیدن­های گونه­ گون اذهان و روان­هایی این­چنینی و پناه بردن­های بی­خردانه­ شان به مخدر و هرزگی و بی ­بنیادی اخلاق و اندیشه، و در نهایت مسخ و دفرم شدن­شان به صرف جان­دارانی میرا که دورترین و عمده ­ترین افق تصور شده ­شان پول و سکسی در حد به کار گیری آلت جنسی است، بارها در من این آرزوی ظاهرن ضد بشری را برانگیخته است که کاش هیچ­کدام از این کودکان هرگز بزرگ نشوند و در همان پاکی کودکانه بمیرند. من تنها شیوه ­ی دفاع ممکن از  کودکان در برابر چنین آینده ­ای را، به خصوص در کشوری چون ایران که از سمتی اوضاع آموزش و تربیت عمومی در آن اسف­بار است و از سمتی دیگر عوامل به تباهی کشاننده­ ی هستی انسان در آن به وفورند، در تربیتی متمرکز بر آموزاندن چگونگی اندیشیدن به کودک می­دانم. نه تنها پدر و مادر به حکم وظیفه­ ای که به طور طبیعی و اخلاقی پس از تولیدمثل بر عهده ­شان قرار می­گیرد، بلکه هریک از ما نیز اگر قایل به اهمیتی به فرد و جامعه­ ی انسانی باشیم موظفیم به کودکان بیاموزیم چگونه بیندیشند؛ در غیر این صورت اصلن عجیب نخاهد بود که روزی انسان عنوان تنها جانوری که خود باعث انقراض خودش شده ­است را به دست بیاورد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

همیشه از ولنتاین بدم آمده ­است. امسال بیش­تر از هر سال. چه بگویم؟ وقتی دیگر حتا خودم هم از حرف­های تکراریم خسته­ ام و خود این تکرار تبدیل به عضوی از مجموعه­ ی زجرهای روانم شده ­است، چه ­طور می­شود انتظار داشت گوش­های بیگانگان چنان پرحوصله باشند که هم­چنان در شنیدن چنان گفته ­هایی شکیبا بمانند و شنیدنی­ شان بدانند؟ نه؛ این کوچه بن­بست است. چه بگویم؟ من آدمی دوگانه­ ام با عقلی بسیار سرد از یک سو و از سویی دیگر با عاشقی­هایی که کم رخ می­دهند، ولی ویران­گرند. خوب می­دانم که هر کس گرفتاری­های خودش را دارد، ولی به هر حال من آرزو می­کنم هیچ­کس در چنین وضعیتی قرار نگیرد که نتواند خوبی­های کسی را فراموش کند. نمی­دانم عشق فقط احساس مالکیت است یا چیزی بیش­تر هم در خود دارد. واقعن نمی­دانم. این را اما می­دانم که اگر روزی چراغ جادویی به دستم بیقتد تنها یک آرزو خاهم داشت. میم، همین.  


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 


چند روز قبل وقتی که داشتم در مغازه ناهارم را می­خوردم، چیزی دیدم که اگر بخاهم با لفظی دقیق وضعیتم را از دیدنش در همان لحظه بگویم، فکر نمی­کنم کلامی بهتر از بهت­زدگی پیدا کنم. راستش توضیح آن احساس برایم خیلی سخت است و به همین دلیل میخاهم سعی کنم تنها آن­چه را که دیدم برایتان شرح دهم تا خودتان حدس بزنید احتمالن حالت من چگونه بوده­ است؛ و برای این کار خاهم کوشید روایتم به شرح منظره محدود مانده و به حسی یا ادراکی که خصوصی من باشد آلوده نشود، تا احیانن در تصویری که در ذهنتان می­سازید و احساس و فکر و قضاوتتان دخل و تصرفی نکرده باشم.

من بیش­تر روزها از حدود ساعت دوی بعد از ظهر دو-سه ساعتی در مغازه تنها هستم. معمولن این بازه­ ی زمانی با ناهار مختصری شروع می­شود، با مطالعه و فکر کردن و نوشتن و خاب ادامه پیدا می­کند و در نهایت با پاک کردن شیشه­ های ویترین و جارو زدن مغازه تمام می­شود و بعدش همکارانم می­ آیند و مشتری­هایی که بیش­ترشان از سر بی­کاری و بدون دانستن این­که چه می­خاهند به سراغ ما می­ آیند. اتفاقی که حرفش را زدم شش یا هفت روز پیش در اولین دقایق زمان تنها بودنم در مغازه رخ داد. من کلن خیلی آهسته غذا می­خورم، طوری که به راحتی ممکن است نیم ساعتی را صرف یک ناهار ساده کنم. اغلب وقت غذا خوردن دست از خوردن می­کشم و چنان به فکر فرو می­روم یا به جایی نگاه می­کنم که اصلن یادم می­رود در حال غذا خوردن بوده­ ام. در آن روز کذایی هم طبق معمول داشتم همین کار را می­کردم؛ ظرف غذا روی میز بود و من داشتم از ویترین مغازه بیرون را می­دیدم و به موضوعی که یادم نیست چه بود فکر می­کردم. در همین حین پیرمرد لاغری که سر و وضعش از وضعیت مالی خوبی خبر نمی­داد در پیاده­ رو سبز شد. سیگاری به دست داشت که من با توجه به خبرگی عجیب  و غریبم در مسایل مربوط به دود و دم، از همان فاصله فهمیدم که بهمن است. داشت از جلوی ویترین رد می­شد که ایستاد و لحظه­ ای به فکر فرو رفت، بعد شروع کرد با شدت توی سر خودش مشت زدن. همان­طور ایستاده وسط پیاده­روی خیابان مطهری حدود یک دقیقه­ ی تمام به سرش مشت کوبید و بعد همان­قدر ناگهانی که این کار را شروع کرده بود، تمامش کرد و بلافاصله پکی به سیگارش زد، و در حالی که چهره­ اش سرشار از آرامشی بی ­پایان بود راهش را گرفت و رفت.

من خشکم زده بود. دیگر کلن ناهارم را فراموش کرده بودم. یکی دو دقیقه ­ای همان­طور مبهوت مانده بودم تا بالاخره تصمیم گرفتم بروم بیرون و سیگاری روشن کنم. اولین پک را به سیگارم که زدم، سی-چهل متر دورتر پیرمرد را دیدم که داشت توی سرش مشت می­کوبید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

1.سمفونی شماره­ ی 3 مندلسون از جمله­ ی موسیقی­هاییست که هروقت می­شنومشان وسوسه می­شوم در برنامه­ ی روزانه ­ام فرصتی را برای سر و سامان دادن به وضعیت سواد موسیقیم مهیا کنم. اگر اهلش هستید بشنویدش.

2.درست است که فیلم­های پورن بسیاری از جزئیات را حذف می­کنند، ولی شاید بد نباشد فراموش نکنیم که این کار را در پی شتاب برای رسیدن و نمایش وضعیتی انجام می­دهند که پایان و هدف همه ­ی درام­های پورنوگرافیک است:ادعای داستان پورنوگرافیک این است که میانه­ ی داستان هر چه باشد، پایان­بندی داستان اینترکورس و رسیدن به ارگاسم است. Hard-Core بودن فیلم­های پورن نیز دقیقن در این ویژگیشان نهفته است که مستقیمن به سراغ تعریف کردن قسمتی از داستان می­روند که هسته­ ی مرکزی و سخت آن است. هسته ­ای که از منظری، با مراقبت در پرهیز از اتخاذ دیدگاهی تقلیل­گر که قایل به علت تکین باشد، به هر حال در اکثریت قریب به اتفاق موارد  چنان نیرومندتر از سایر اجزای موثر و نیروهای پیش­برنده است که کل داستان در نهایت حول سختی آن شکل می­گیرد.

شخصن به لحاظ ارزش­های روایی و زیبایی­ شناختی فیلم­ها و داستان­های پورن را مشتی آشغال می­دانم، چنان که خیلی وقت­ها داستان­هایی را نیز که هیچ ربطی به سکسوالیته ندارند، ولی روی­کردهایشان درروایت مثل داستان­های پورن است پورنوگرافیک می­خانم (البته حساب داستان­های اروتیک کاملن جداست)؛ ولی دیدن و خاندن همین آشغال­ها را تمرین خوبی برای حفظ واقع­ بینی هم می­دانم.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

دوست مهربان من، سلام؛

حقیقتن هیچ نیاز نیست زحمت توضیح دادن این را که نتوانستیده­ اید منظورتان را درست به من منتقل کنید به جان خودتان بخرید. این فکر واقعی من است. من از خودم می­پرسم چرا شما تصمیم می­گیرید چنین توضیحی بدهید. به عنوان پاسخی محتمل احساس من این است که احساس شما نسبت به واکنش­های من به نظراتتان این است که من از این نظرات ناراحت می­شوم و این احساستان باعث می­شود فکر کنید باید برای نرنجانیدن یک انسان قدمی بردارید و با این فکر تصمیم می­گیرید توضیح دهید که برای گفتن منظورتان کلمات درستی را انتخاب نکرده ­اید.اگر حدسم درست باشد که فکر می­کنم هست- باید بگویم این­ها همه از مهربانی و انسانیت شماست. وجود چنین دغدغه­ های اخلاقی در یک انسان، همیشه باعث احترام فراوان من به وی بوده­ است. اما مسئله ­ای که هست این است که من به عنوان طرف دیگر این رابطه ­ی انسانی، اصلن نیازی به ارائه ­ی این­گونه توضیحات در هیچ رابطه ­ای نمی­بینم؛ دلایلم برای این دیدگاه عمومن دلایلی­ اند مربوط به نظراتم درباره­ ی زبان که گفتنشان در این نوشته هیچ ضرورت و ربطی ندارد. چیزی که گفتنش مهم است این است که میخاهم مطمئن باشید که نه تنها من اصلن اهل رنجش و دلخوری و این حرف­ها نیستم، بلکه بسیار هم خوشحالم که نوشته­ هایم خاننده­ ی درست و حسابی و متمدنی مثل شما دارد. وجود چنین خصلت­هایی در شما، با توجه به شخصیت دوست مشترکی که داریم، به هیچ وجه برای من باعث تعجب نیست. از حساسیتتان سپاسگزارم، ولی به خاطر سماجت من در فکر کردن خودتان را به چنین زحماتی نیندازید. این ویژگی و فعالیت مورد علاقه­ ی من است که دایمن به مسئله­ ای بیندیشم و این­که گاهی ممکن است درباره ­ی نظرات دیگران درباره­ ی خودم فکر کنم فقط قسمتی از این بازی دوست داستنی من است.

اما مسئله­ ی دیگری که مایلم به عنوان یک دوست با شما مطرح کنم این است که فکر می­کنم اگر واقعن گاهی می­بینید که منظورتان را درست نگفته ­اید، برایتان بسیار لازم است که راه­هایی برای انتقال دقیق­تر آن­چه در ضمیرتان دارید پیدا کنید. ناتوانی در صورت­بندی زبانی دقیق اشیا و مفاهیم و روابطشان، به راحتی رابطه­ ی شخص با جهان را مغشوش و مشوش می­کند. روش موثری که من در برابر این مشکل می­شناسم مطالعه کردن است، در کنار نخاندن شعر تا وقتی که مشکل حل شده باشد.

امیدوارم همیشه شاد و از زندگی­تان راضی باشید.

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

1. سال­ها پیش نوشته­ ای از والتر بنیامین خاندم که در آن پس از شرح مختصری درباره­ ی چگونگی زایش و شکل ­گیری گونه ­ی ادبی داستان کوتاه، آن را در قیاس با گونه ­ای مانند رمان فاقد ویژگی­ ای موسوم به لایه لایگی دانسته و به این اعتبار داستان کوتاه را شکلی نازل از داستان­ گویی و برآمده از برخی مقتضیات عصر صنعت، مانند مسئله­ ی زمان و سرعت چنان که در این دوره مطرح است، دانسته­ بود.

من در بررسی این­ که آیا نوشته ­های کوتاه من غم­ انگیزند یا نه از تذکر این نکته شروع می­کنم که به طور کلی با نظر بنیامین موافقم، به اضافه­ ی این­ که در نگاه من مسئله از حوزه­ ی متون داستانی خارج شده و شامل هر متن دیگری نیز می­شود. بحث درباره ­ی علل این توافق کلی - روی کلمه ­ی کلی تاکید می­کنم- ، کاری نیست که حالا قصد انجامش را داشته باشم؛ بل­که فعلن این نظر را برای پیش بردن بحث در ویژگی­ های نوشته­ های کوتاه خودم مفروض می­گیرم. بنابراین من کسی هستم که به زبانی بسیار کلی به نوشته­ های کوتاه بدبینم، بدون این­که فکر کنم میزان کوتاهی و بلندی نوشته ­ای معیاری برای قضاوت در ارزشمندی آن می­تواند باشد. نوشته ­های کوتاه خوب زیادند، همان­طور که نوشته­ های طولانی بی­ ارزش نیز فراوانند؛ مسئله صرفن این است که یک نوشته­ ی جدی بلند درباره­ی یک موضوع، از نوشته­ ای جدی اما کوتاه درباره­ ی همان موضوع، امکان بررسی و جست وجوی بیش­تری را دارد، امکانی که رخ دادنش به هیچ وجه الزامی نیست.

با چنین نگاهی، من نوشته­ های کوتاه خودم را به دو دسته تقسیم می­کنم: گروهی که قصدم از نوشتنشان صرفن ایجاد فرصتی برای روانم بوده ­است تا بگوید چه احساس می­کند، از چه رنج و از چه لذت می­برد، امیدش چیست و ناامیدیش چگونه است. این­ها نوشته ­هایی­ اند که عمومن برایشان ارزش چندانی قایل نیستم و برایم تنها حکم نوعی اعتراف و تخلیه­ ی روانی دارند، در کنار این­که تمرینی هستند برای روراست ماندن با خودم و دیدن سستیها و قوت­هایی که موظفم خیلی جدی بیندیشم ­شان و این مهم­ترین ارزش این دسته از نوشته­ های کوتاهم در نگاه خودم است؛ به ناچار این­ها نوشته ­هایی هستند که چندان اندیشه ­ای در تحلیل یا گسترش مفاهیم تماتیک آنها صورت نگرفته و بیش­تر به ابتدایی ­ترین تکنیک­های نگارش خودانگیخته محدودند. دسته­ ی دیگر اما نوشته هایی­ اند که به رغم کوتاهی، درون چهارچوب قاب خودشان، منطق درون­مان محکم و قابل اعتنایی داشته و میتوان از آن­ها به عنوان متن و نه صرفن نوشته دفاع کرد. این گروه نوشته­ هایی هستند که کوتاه بودنشان از نبود اندیشه­ ی منسجم و موشکافی که روایت را پیش ببرد آب نمی­خورد، بلکه صرفن به دلیل کوچکی محدوده­ ای که راوی به بررسیدنش می­پردازد کوتاه مانده ­اند. این گروه دوم هم البته می­توانند با به کار گرفتن تکنیک­هایی در اندیشیدن و روایت، به متونی گسترده ­تر و احیانن چندآوایی تبدیل شوند، ولی به هر حال درون همان مرزهای تک-­صدایی که به آن محدود مانده­ اند هم متن­هایی با ساختمان­هایی دقیق و محکمند.

بحث در مبانی نظری این حرف­ها را که بحثی ترمینولوژیک خاهد بود به وقتی دیگر وامی­گزارم. حالا فقط می­خاهم این را بگویم که با توجه به حرف­های بالا، طبیعتن فضای دسته ­ی اول نوشته ­های کوتاه من کاملن تحت تاثیر حال و هوای روانی من در لحظات نگارشند. این یعنی این­که اگر من اندوهی داشته باشم، در چنین نوشته ­هایی اندوه گزارش می­شود و اگر شاد باشم، شادی. اما این­که تنها حسی که از این گروه نوشته­ ها برمی ­آید غم است یا نه، بحثی خاهد بود که تنها از راه بررسی موردی آن­ها پیش می­رود؛ یعنی باید موتیوها و موتیف­های این نوشته­ ها را یکی­ یکی کاوید تا به نتیجه­ ای درباره­ ی این مسئله رسید. خود من در مجموع موافقم که عمده­ ی این قبیل نوشته­ هایم غم­ انگیزند، ولی با این­که همه­ شان چنینند کاملن مخالفم.

2. به صندلیم تکیه می­دهم. پشتی صندلی عقب می­رود و من چشم­هایم را می­بندم، در حالی­که چهره­ ام رو به در ورودی شیشه ­ای است. در تاریکی پشت پلک­هایم دری شیشه ­ای باز می­شود، من به یاد شعر ریلکه و سنگ قبرش می­افتم، آه ای گل سرخ، ای تناقض ناب، ای شوق خاب هیچکس نبودن، در پشت این همه پلک؛ و او وارد می­شود و سلام می­گوید، در حالی­که من به پشتی عقب رفته­ ی صندلی تکیه داده­ ام و چشم­هایم را بسته­ ام. سلامش را که می­شنوم چشم­هایم را باز می­کنم و می­گویم: "سلام". ولی دیگر نمی­دانم چه بگویم. نمی­دانم بگویم بمان یا بگویم برو یا بگویم حالت چه­ طور است. فقط نگاهش می­کنم. به هم نگاه می­کنیم. تا این­که او برمی­گردد به سمت در شیشه­ ای و بازش می­کند و در حالی­که من هم­چنان نگاهش می­کنم و می­خاهم بگویم که بمان و نمی­توانم، می­رود. می­رود و من هم­چنان رفتنش را نگاه می­کنم، آن­قدر که چنان دور می­شود که دیگر خودش دیده نمی­شود و فقط تاریکی پشت پلک­هایم را می­بینم. سیاهی را که می­بینم چشم­هایم را باز می­کنم و تکیه داده به صندلیم که پشتی اش عقب رفته است، در ورودی شیشه ­ای را روبه­ رویم می­بینم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

دیشب خاب مینا را دیدم. داشتم از سمت در کوچک ساختمان ابن­سینای دانشگاه شریف می­رفتم دانشکده­ی ریاضی که برگشتم و دیدمش که دارد می­آید، با همان لباس­های معمول، همان چهره­ی آرام و غمگین و سرد در زمینه­ی پوستی سفید و یخی، و همان شکل راه رفتن تند همیشگی. لحظه­ای حس کردم که مرا و نگاهم را دید و خاست مسیرش را عوض کند، ولی نکرد.  قدم­هایم را آهسته کردم که برسد. وقتی رسید بی­اعتنا به من از سمت چپم گذشت. در بی­اعتناییش نوعی اعتنای عذاب­دهنده بود. اعتنای مینا به من گذشتنش از کنارم بود، طوری که انگار من نیستم یا دقیق­تر این­که انگار بگوید هستی، ولی به دلیلی که خودت می­دانی نیستی و درست این است که نباشی. نگاهش کردم. دیدم پیر که نه، شکسته شده. فاصله­ی بین ما تا طی شود مینا را برده بود تا آینده و این باعث می­شد من در خابم حس کنم مینا را در سال­ها بعد می­بینم، حسی که در خاب هم ترساندم و هم اندوهی به دلم ریخت. موهایش را های­لایت زشتی کرده­بود که چین و چروک پوست صورتش را بیشتر به چشم می­آورد. نگاه کردم به دست چپش، و این اتفاقی نبود، خودم به میلی مازوخیستی میدان دادم که نگاهم را هدایت کند به انگشتانش تا حلقه را توی دستش ببینم و یاد گذشته و فرصت از دست رفته بیفتم و به سوگش بنشینم. دیدم که حلقه­ی ازدواجش توی انگشت سبابه­اش است و کمی هم گشاد به نظر می­آيد. پرسیدم چرا حلقه­ات را در این انگشت کرده­ای؟ جواب داد شوهرم گفته چون بچه­ات بزرگ است- و من در خاب فهمیدم که منظور از بچه یک نوزاد است-، پس حلقه را توی آن انگشت بگذار. لحن بی­روحی داشت، ولی در نهایت خوب معلوم بود که چنان لحنی از چگونه اندوهی می­آید و چنان اندوهی خوب توانست همه­ی خاب مرا پر کند.

 مینا همانطور رفت به سمت دانشکده­ی ریاضی، از کنار انتشارات و بعد هم راه باریک قبل از دانشکده که دو سمتش را شمشاد کاشته­اند؛ من اما سر جایم ماندم و گوشم رفت سمت صدای مادرم که میخاست بیدار شوم، در حالی­که می­پرسید چرا دارم در خاب گریه می­کنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

1. دوست عزیزم؛

حرفت برایم جالب بود و باعث شد کمی به خودم و وضعیتم نگاه کنم، چنان که انگار غریبه­ای بخاهد غریبه­ای را ببیند یا چنان که انگار چیزی از بیرون نگاه کرده شود. البته اعتراف کردنش نه تنها سخت نیست که عاقلانه و حتا شاید بیشتر از این-درشرایطی ویژه- کمی هم اپورتونیستی است که وقتی قرار باشد موضوع فکر کردنت خودت باشی، پذیرفتن بسیاری چیزها که به سادگی درباره­ی دیگران پذیرفته می­شوند کاری به غایت دشوار می­شود.

دیدن این­که کسی آدم را حشره­ای در حال دست و پا زدنی مذبوحانه دیده­است شاید برای هر کسی سخت باشد. منطقی­ترین، فلسفی­ترین و منصف­ترین اذهان-یا اذهانی که لااقل می­کوشند این صفت­ها را در خود داشته باشند- هم احتمالن در برابر چنین نگاهی به خود، اندکی دل­خور شده و سعی می­کنند در بهترین حالت با تظاهری به سه صفت بالا برای حفظ ظاهر، به هر ترتیبی خود را از شر چنین دیده شدنی در امان بدارند. به زبان ساده­تر با تظاهری به انصاف در قضاوت به هر ضرب و زوری دنبال آنتی­تز منطقی تز حریف خاهند گشت.

دست بر قضا و برخلاف چیزی که در زندگیم فهمیده­ام بسیاری در موردم می­پندارند و عده­ی کمی هم اتفاقن درست مثل شما بر زبان آورده­اندش من هم آدمم. وقتی نگاه شما دوست عزیزم را به زندگی حشره­ایم خاندم تا چند روزی هرجور به نگاهتان فکر می­کردم- و قسم می­خورم که واقعن دوست داشتم منصف باشم-، در پس اندیشیدنم میلی بود به پس زدن نگاهتان. فکر می­کنم فهمیدن دلیل وجود چنین میلی برای یک حشره ی واقعی هم چندان سخت نباشد: چیزی در من، شاید من بودن من، نمی­پسندید که چونان مگسی دیده­ و خانده شود. الان که این را می­نویسم چند روزی از کلنجار ابتدایی من با نظر شما می­گذرد. فکر می­کنم در این زمان سپری شده، با فهمیدن این­که مهم­ترین مسئله در مواجهه با چنان نظری نفس مقاومت روان در برابر آن نظر به آن شکلی­ست که توضیحی بسیار کلی از آن ذکر کردم، توانسته­ام در بررسی نظر شما به مرزهای انصاف نزدیک شوم. حتا باید صادقانه بگویم که فکر می­کنم توانسته­ام نگاهی چنان به بنیاد غرور آدمی نشانه رونده را در خود هضم کرده و منصفانه داوریش کنم.

دوست احتمالن نادیده و ناشناخته­ی من-گرچه از توان شما در زبان انگلیسی در کنار این واقعیت که این وبلاگ خانندگان فراوانی ندارد حدسکی درباره­ی شناختنتان دارم- ؛ من به راستی فکر می­کنم که "باگ" فهمیدن من و زندگی فعلیم با تکیه بر یک نوشته­ی کوتاه چندان فهم قابل اعتنایی نیست. نمی­توانم کتمان کنم که بله، شاید هر کدام از ما گاهی در زندگی به زبونی حشرگانی دست-و-پا-زن می­شویم. از طرفی این را مطمئنم که درکشور و سیاره­ای زندگی می­کنم که عمده­ی ساکنینشان بسیار بیش­تر از من و خیلی­هایشان همیشه­ی عمرشان را دست و پا می­زنند، بی آنکه خود بدانند. من حتا بسیار خوشحالم که کسی هستم که به ندرت دچار چنین وضعیتی میشوم. ولی مسئله هیچکدام این­ها نیست. مسئله فقط این است که نه می­توان از متنی به چنان کوتاهی به راحتی چنین حکم بزرگی استخراج کرد- گرچه ممکن است از متنی از این هم کوتاهتر احکامی بسیار بزرگتر بیرون کشید، البته مسلمن به سختی- ، نه آن متن کوتاه خاص اصلن اجازه­ی چنین برداشتی را می­دهد.

با وجود این­که شاید قضاوت کردن نوشته­ی خود شرایطی اندکی متفاوت از نوشته­ی دیگری دارد، ولی اجازه بدهید من به عنوان یک خاننده­ی حرفه­ای دسته­ای بسیار گسترده از انواع و اقسام متون، این اجازه را به خود بدهم که نوشته­ی خودم را به اختصار داوری کنم. لازم میبینیم پیش از هرچیز این نکته را تذکر بدهم که به این دلیل که فکر میکنم احتمالن دلیل عمده­ی شکل گرفتن چنان نظری در شما قسمت آخر نوشته­ی من بوده است، تنها به قضاوت همان بند آخر نوشته ام مینشینم؛ اگر این فرض من غلط باشد مطمئنن با اعتراض شما به استدلالم، این آمادگی را خاهم داشت که بشنوم ذهن شما کجای دیگری از نوشته­ی مرا نشانه گرفته است و آن حدیث دیگری خاهد داشت ویژه ی خودش.

ساده ترین روشی که به ذهن هر ابلهی برای پس زدن نظر شما میرسد مطرح کردن مسئله ی ساده ی تفاوت راوی و نویسنده و متهم کردن شما به واقف نبودن به این تفاوت ساده است. به راحتی میتوان به شما گفت که شکلگیری احکامتان در مسیر انیشیدنتان، از لحظه ای که شروع به خاندن متن کردید تا لحظه ای که نظرتان را مطرح کردید، از دستگاه منطقی ای پیروی کرده است که راوی داستان یادداشتهای زیرزمینی را شخص خود داستایووسکی خاهد دانست. خوشبختانه من هنوز آنقدر پست فطرت نشده ام که در برابرتان چنین بازی راحتی راه بیندازم. در عوض من به راحتی میگویم که آنچه نوشته شده بود دقیقن حرف خود من بود. ولی نکته ای که هست این است که از صرف ملولی یک نفر آدمیزاد و ابراز تمایلش به مورفین و لذت و رخوت نشئگی آن نمیشود گفت که آن شخص الزامن اسیر موقعیت است. سرراست بگویم: من تنها چیزی که در متنم میبینم راوی­ای –و در این مورد نویسنده ای- حوصله سررفته و ملول و جویای لذتی است که خود میپسنددش. دیگر اصلن داستان دست و پا زدن و استراحت برای تجدید قوا و برخاستن را نمیفهمم. به این دلیل ساده که متن هیچ دلالتی بر هر شکلی از افتادگی ندارد که اصلن نیازی به واکنش برخاستن، حالا به شکل دست و پا زدنهای کوچک و بیهدف(wiggle&flail) یا هر شکل دیگری باشد. هیچ جای نوشته نشانی از اسارت در وضعیت، بیش از اسارتی که هر موجود به ناچار به صرف هست بودن با آن مواجه است، یعنی هیچ اسارتی بیش از اسارت افکنده بودن در جهان، به زبان ساده تر هیچ نشانی از اسارت همراه با عذاب وجود ندارد که تشبیه حشره را موجه کند. اگر از صرف بی حوصلگی و دست و دل به کار نرفتن نویسنده به چنین تشبیهی رسیده اید باید بگویم این قیدها  هیچ دلالتی بر دست و پا بسته بودن در برابر جهان ندارند. اگر هم گرایش به مورفین شما را به آن نگاه رسانده است با کمال احترام باید بگویم که متاسفانه و خوشبختانه هیچ چیز درباره ی مخدرها و به خصوص هروئین نمیدانید. میماند جمله ی پایانی درباره ی نابودی. مسئله این نبود که من تمایلی به خودویرانگری داشته باشم؛ داستان تنها رابطه ی استفاده از مخدر و هم ارز نبودن این شکل لذتجویی با روشهای دیگر و پذیرفته شده تر در ذهن چند عزیز بود که میتوانست زندگی آنها را دچار تشنج کند. آنها به سادگی یک کنش گهگداری دوست داشته شده را نابودی میفهمند و از این ادراک نابود میشوند، بدون اینکه من دچار مشکلی شده باشم. درباره ی واژه ی humor هم بحثی هست که فعلن حوصله اش نیست، عمری باشد بماند برای بعدتر.

اگر اعتراضی به برداشت من دارید با جانم خاهم شنیدش، به هر حال من دوست دارم بتوانم کمی هم که شده ولتر باشم. ولی اجازه بدهید آخر از همه این را بگویم که هیچ چیزی بیرون از متن وجود ندارد. توصیه میکنم سعی کنید به هنگام قضاوت خود را تنها به نشانه های متن و دلالتهای همانها محدود کنید. افزایش یا کاهش یک نقطه ی کوچک به یا از یک متن، متنی یکسره متفاوت خاهد ساخت. کل چیزی جز مجموعه ی اجزا و پیوندهایشان نیست.

2. من واقعن نمیدانم میشناسمتان یا نه. ولی اگر همان کسی باشید که حدس زده ام باید بگویم که حسابی غمگینم کرده اید. چرایش هم بماند برای خودم، چون اگر همان آدم باشید خوب میدانم که دلیل اندوهم هیچ اهمیتی برایتان ندارد. بگذریم؛ زندگی پر از این گذشتنهای اجباریست.   

3. خوشبختانه ترم بسیار خوبی داشتم. طوری که حالا مشتاقانه منتظر شروع ترم جدیدم. البته در همین روزهای خوش هم اتفاقی افتاد که از آن دسته ماجراهایی بود که انسانها در لحظات تنهاییشان، وقتی برای لحظاتی کوتاه به تمامی از دنیا رها میشوند و همه ی پیوندهایشان  با جهان هرروزی گسسته میشود، به آنها فکر میکنند و احتمالن از یادآوریشان حداقل در دلشان شادمانی یا اندوهی مختصر اما به طرز عجیبی عمیق را حس میکنند.

در آخرین امتحاناتم چند نفر از استادها آمدند و جویای احوالم شده و برایم آرزوی موفقیت کردند. این برای من بسیار ارزشمند بود و راستش ته دلم خیلی قند آب شد. گرچه فکر میکنم به زودی متوجه خاهند شد که از آن چیزی که فکر میکنند اوضاع بهتری دارم، ولی فعلن همین قدر شناخت و بزرگواری بسیار امیدوارکننده است. بیش از هرچیز خوشحالم که گامهایم درمسیری استوار بوده اند که قصد دارم با طی کردنش چند نفری را متوجه بیرحمانه بودن قضاوتهایشان در مورد خودم و تیشه ای که به ریشه ی عواطفم زدند کنم. شنیدن اینکه من کسی هستم که هیچ گهی نیستم و هیچ گهی نمیشوم از کسانی که مهربانیشان را لازم داشتم و مهربانیم را نثار یکی از اعضای خانواده شان کرده بودم روا نبود. گرچه آنها نه هرگز این خزعبلات را خاهند خاند، نه میشنوند چه بر من میگذرد و خاهد گذشت، و نه اصلن همه ی اینها برایشان کمترین اهمیتی خاهد داشت، ولی لااقل اثبات دورادور بعضی چیزها این حسن را خاهد داشت که زمینه ای فراهم بیاید که بتوان روزی با دوستی چون سهند به گفت و گو نشست که در آن روزهای وحشتناک چه رخ داده بود که من چنان میگفتم و چنان میکردم.همین.

4. این شعر را یک بار از یکی از دوستانم شنیده ام. میگفت از یک پیرمرد گچکار بیسواد گرگانیست. شعریست که خیلی دوستش دارم. مینویسمش برای کسی که قسمت عمده ی این نوشته با فکر اینکه مخاطبش اوست نوشته شد.

دانش بیابان را فقط مجنون میداند

و من در خط منحنی بیابان

لیلی را دیدم

که آهو

از چشمش آب مینوشید.

لیلی!

رخت ییلاق آهوست.

میدانی؟

هزار سال از سم آهو بر آب میپاشد گذشته است

و من هنوز

از نرگس چشمانت

با علف

سخن از آهو میگویم.

5. این هم از عجایب روزگار است که هنوز هم گاهی ممکن است تلویزیون رسمی کشورگل و بلبلی ما از دستش در برود و برنامه ای که به دیده شدن بیرزد پخش کند. چیزی مثل گفت و گوی مسعود فراستی و مانی حقیقی در برنامه ی چند روز پیش هفت. فقط جدن خدا را شکر میکنم که هیچ یک از طرفین بحث آنقدر ساده نبودند که تسلیم پارازیتهای جناب مجری شوند که سوزنش گیر کرده بود که بحث درباره ی فیلم آقای حقیقی نیست. مانده ام این آقا چه دریافتی از لغت "درباره" داشت. خاهرم حرف جالبی میزد. میگفت به جای جیرانی کسی را آورده اند که انگار هیچ ربطی به هنر ندارد.

جیرانی گفتم و یاد فرج الله سلحشور و حرفهایش افتادم. وقتی در قرن بیست و یکم در جایی زندگی کنی که در آنجا یک نفر آدم بتواند خیلی شیک و راحت در توجیه روا شمردن کشتن یکی دیگر به دین رسمی کشور ارجاع دهد، فقط میتوانی دو نتیجه بگیری: اول اینکه در آزادترین منطقه ی کیهان نفس میکشی. دوم اینکه در این منطقه ی آزاد در برخورد با حوادث احتمالی فقط میتوانی بگویی پناه بر خدا. پناه بر خدا.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

1. اخیرن چند نفری که نیمدانم میشناسمشان یا نه ابراز لطف کرده و نظراتی را به شکل خصوصی برایم فرستاده و گفته اند که مثلن به فلان دلایل یا حتا به دلایلی که بر خودشان هم مشخص نیست از نوشته های من در اینجا خوششان می آید. من در برابر این ابراز خوش آمدن هیچ چیز جز اعلام خوشحالی و تشکر از مهربانیشان ندارم. امیدوارم این نوشته ها واقعن چیزکی برای لااقل لذت بردن داشته باشند، اگر حتا حرفی که به کار دنیا و آخرت کسی بیاید در آنها نباشد.

2. در من خصیصه ای عجیب هست که باعث میشود گاهی از شنیدن جوکی بسیار خنده دار به طرزی باورنکردنی غمگین شوم و در برابر، از مواجهه با پدیده ای سرتاسر غمبار خنده ام بگیرد. البته راستش آنقدرها هم احمق نیستم که نفهمم باید بخندم یا بگریم. مسئله بیشتر آنجاست که ذهن من در وضعیت تراژیک مایه ای از خنده هم میبیند و در وضعیت کمیک مایه ای از سوگ. حالا پرسش برای من این است که آیا اساسن هر وضعیت کمیک در بن خود تراژیک هم هست و بالعکس، یا این برداشت صرفن از این واقعیت آب میخورد که ذهن من این وضعیتها را چنین میبیند؟ در تعمیم این پرسش سوالی بنیادیتر هم در برابرمان قرار میگیرد: آیا آنچه ما از واقعیت میفهمیم در واقعیت حضور دارد یا ما آن را در واقعیت قرار میدهیم تا در قدم بعدی همان را از واقعیت برداشت کنیم و به عنوان حقیقت بفهمیمش؟ در این صورت آیا اصلن کل پروسه ی شناخت بیشتر به یک بازی مضحک نمیماند؟

3. از اولین جمله ها در هر کتاب درست و حسابی یا مزخرفی درباره ی زبان این است که زبان ابزاری برای پیام رسانی است. جالب است که در نگاه من از زبان تنها کاری که برمی آید پیام نارسانی ست. وقتی کسی اینقدر باشدت زبان را امری زاید و مضر در شناخت بداند، دیگر نباید چندان از ساکت بودن مفرطش دچار تحیر شد. اینها را از آنجا گفتم که یاد حرف دوستم افشین افتادم که میگفت کسی را به اندازه ی من ساکت ندیده است، در حالی که مشخص است حرفی درونم هست.

4. بی حوصله شده ام. دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. هیچ وقت جهان به چشمم اینچنین ابزورد نیامده بود که این روزها. این هاویه، این هیولای اولا، این خائوس بی معنا که مفاهیم پیشینی عقل معنایی بر آن مینهند برایم چیزی یکسره پادرهوا شده است. موسیقی، کتاب، آدمها، زندگی، کار، پول، عشق،اندیشه، هرچیز و هرچیز و همه چیز برای من بی معنی شده است. اصلن نمیدانم چرا زنده ام. اگر از من بپرسند دلت بیشتر از هر چیز چه میخاهد فقط میگویم دلتنگ هروئینم. اگر پای خانواده ام وسط نبود بی لحظه ای شک دوباره میرفتم سمت بساط قاشق و فندک و دوا و خونبازی. حیف که مطمئنم نابودی من سه نفر بیگناه را هم از هستی ساقط میکند، حیف.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

بیا و آقایی کن خوب به قیافه م نیگا کن که چهره م یادت بمونه. با دقت زل بزن تو این صورت تخمیم که فراموشم نکنی. خب، عالیه. حالا چیزی که ازت میخام اینه که منو یادت باشه که پسفردا اومدم خدمتت، شما اونور میز چرتکه به دست نشسته بودی و خایه مالات دور و برت وایساده بودن که دسته جمعی حساب اعمال ملت رو برسید و چوب تو اونجای من و امثال من بکنین، یادت بیاد که من همون آدمیم که هر چیزی توی این دنیا واسم جالب شد و خاستمش، تقدیر جنابعالی بر این قرار گرفته بود که ریده بشه وسط کاسه ی ما و از آرزومون هیچی نمونه که هیچ، زندگی از قبلشم گه تر بشه و ما قاشق قاشق مزه ش کنیم. حیف که خودت گفتی بی پدر و مادری، وگرنه یه فحش آب نکشیده ی مهندسی ساز درست و حسابی در حد لالیگا میبستم به خیکت که تا چشمت سو داره و کونت مو داره یادت نره. کسخل کردی ما رو مرتیکه ی مادر به خطا؟ این اتفاقاتی که قدم به قدم کاشتی وسط زندگی من و کردیش عین میدون مین، خوراک صد سال هالیووده. اصلن با خودت یه لحظه فکر کردی این موجود بدبخت با این سناریوی کسشعری که واسش چیدی چی ازش میمونه که رمق رد شدن از اون پل مضحک رو داشته باشه که دادی به نازکی یه تار مو و به تیزی شمشیر زورو ساختنش؟ واقعن خیلی داغونی. چی میزنی؟ از کی میگیری؟ دماغ دادی بهمون اندازه ی تبرزین نادرشاه افشار که صبح به صبح اندازه ی سه تا دماغ ازش ان و گه استخراج میکنیم، یه جو هم شانس میزاشتی توش، کونت جر میخورد؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

1. منتظر بودن واقعن کار سختی ست. من یکی واقعن شانس آورده ام که هرگز برایم هیچ چیز مقدسی وجود نداشته است. مانده ام کسانی که در انتظار کسی هستند که روزی در لباس منجی بشر می آید و به قول فروغ فرخزاد حتا پپسی را هم قسمت می کند چه طاقتی دارند.

2. داستان برخورد من با کلمه ی شانس داستان عجیبی ست. یک روز به وجودش اعتقاد پیدا می کنم، فردایش نگاهم کاملن برعکس می شود. خدا عاقبت همه را به خیر کند.

3. از موضوعاتی که همیشه برای فکر کردن مورد علاقه ام بوده اند، یکی شان ذهن و پروسه ی شناخت بوده است. اخیرن جدن اعتقاد پیدا کرده ام که مزخرف ترین و ساده لوح ترین حیوان در زمینه ی شناخت انسان است. به نظرم یک گربه یا یک کرگدن جهان را خیلی درست تر و بهتر از یک انسان می شناسد.

4. من در زندگی ام بازی هایی دارم که دیگر به انجام دادنشان عادت کرده ام. یکی از این بازیها این است که گاهی توی کتابفروشی ها کتابهایی را که به نظرم چاپشان فقط کمکی به از بین بردن بیشتر درخت هاست ورق میزنم و میخندم. چند سال پیش توی یکی از این کتابها که معمولن روی پیشخان کتابفروشی می اندازندشان جمله ی جالبی خاندم. نویسنده شق القمر کرده و نوشته بود دوستی رابطه ای ست که بین دو نفر شکل می گیرد. این جمله ی کاملن معمولی را من با تاکید بر روی کلمه ی "بین" خاندم. از آن موقع اعتقاد دارم که رابطه ی بین آدم ها متعلق به هیچ کدام شان نیست، بلکه چیزی ست که در "بین" آنها قرار دارد و نه در جایی دیگر. در واقع رابطه ها بنا بر موضوعاتی که طرفین به اشتراک میگزارند و شکل برخوردی که با مواضع طرف مقابل درباره ی آن موضوعات دارند، اسم های متفاوتی پیدا میکنند. اسم یک رابطه میشود دوستی، یکی دیگر میشود دشمنی، یکی میشود نفرت و دیگری عشق.

5. افلاطون عشق را تنها بیماری ای می داند که بیمار از آن لذت می برد. ابن سینا هم عشق را از اقسام مالیخولیا می داند. با اجازه ی بزرگ ترها من هم عشق را ناتوانی تشخیص یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی می دانم: گونه ای اختلال در سیستم عصبی و هورمونی بدن. اما این به این معنی نیست که دوست داشتن کار چرندی ست. عشق تنها کل را می بیند و از اجزا غافل می ماند. در حالی که می توان دوست داشت و خوب و بد را با هم دید. من بهترین شکل رابطه بین آدمها را شکلی میدانم که در آن بپذیریم که دیگری به حکم انسان بودنش کامل نیست، چیزهایی دارد که ما از آنها خوشمان می آید و چیزهایی ديگر که حتا ممکن است از آنها متنفر باشیم. مهم این است که یاد گرفته باشیم درباره ی این موضوعات گفت و گو کنیم، حتا اگر هیچ وقت درباره ی آنها به تفاهم نرسیم. همگرا صحبت کردن، در کنار رعایت کردن آزادی و کرامت انسانی طرف مقابل است که رابطه را به شکلی مسالمت آمیز پیش می برد. تفاوت همیشه وجود دارد، این مدارا کردن است که ما باید بياموزيمش. مدارا کردن هم چیزی نیست به جز دلیل آوردن، دلیل دیگری را شنیدن و در نهایت توان پذیرش اشتباه و تغییر کردن را داشتن.

6. در زندگي من اين اتفاق رايجي ست كه كسي بخاهد مسايل اساسي زندگيش يا پرسشهايي را كه خودش جوابي برايشان ندارد با من در ميان بگزارد؛ گاهي براي آنكه با من مشورت كرده باشند، گاهي براي آنكه نظرم را بشنوند و احيانن از حرفهايم ايده اي بگيرند كه به كارشان بيايد، گاهي هم صرفن به اين دليل اين كار را ميكنند كه ظاهرن من را شنونده ي خوبي ميدانند. كساني هم هستند كه لطف زيادي دارند و درست يا نادرست متد فكر كردنم را ميپسندند. اينها دلايلي هستند كه از خودشان شنيده ام. در كنار اين دلايل كه دوست ندارم اينجا درباره شان اظهار نظر كنم، مسئله ي ديگري هم وجود دارد كه بارها از زبان اين و آن شنيده ام. يادم مي آيد از وقتي بچه بودم بزرگترها من را به هوش زياد ميشناختند. بگذريم از اين كه خودم به يك معنا خودم را كندذهن ميدانم. به هر حال چه به قول عامه ي مردم باهوش باشم و چه نباشم، خودم فكر ميكنم توانايي عجيبي در فهم اين موضوع دارم كه چه كسي باهوش است و چه كسي نه. به همين دليل بايد به تو "ميم" عزيزم بگويم كه وقتي ميگويم آدم باهوشي هستي، حرفم تنها يك معني دارد و آن هم اين است كه تو باهوشي. يكي از علايم چنين هوش سرشاري اين است كه در مواجهه با آدمها بتواني بفهمي كه در ذهنشان چه ميگذرد و فكرهايشان با آنچه بر زبانشان مي آيد چه نسبتي دارد. خودت بهتر از من ميداني كه اين توانايي را داري و يك بار هم جلوي چشم خود من اين كار را كرده اي. پس لطفن وقتي ميگويم باهوشي حرفم را بپذير.

اما مسئله ي بسيار مهمي كه وجود دارد اين است كه باهوش ترين آدمها هم اشتباه ميكنند و متاسفانه ظاهرن در طبيعت قانوني وجود دارد كه باعث ميشود اشتباهات چنين آدمهايي برايشان خيلي گران تمام شود. اينكه من به تو "ميم" دوست داشتنيم در موضوعي كه ميداني چيست اصرار ميكنم، جدا از ميل به گفت و گو به اين مسئله ي خطرناك هم ربط دارد. در رابطه ي ما آدمها با آنچه بيرون از ما قرار ميگيرد، هميشه داشتن استراتژي كاري عاقلانه است. فكر ميكنم هر دوي ما آنقدر عاقل و متمدن باشيم كه بتوانيم درباره ي موضوعي صحبت كنيم و به استراتژي به درد بخوري در برابرش برسيم. هميشه هر كاري به واسطه ي تكنيك انجام ميشود و تكنيك رابطه ي ما با جهان را شكل ميدهد. من و تو بايد بنشينيم و با بررسي تكنيكها به استراتژي برسيم. به تاخير انداختن اين كار فقط پا را روي پدال گاز فشار دادن است. عاقبتش هم بدون ترديد ميشود مثل قطار سياست و اقتصاد آقاي احمدي نژاد و رفقايش كه با افتخار از ترمز نداشتنش حرف ميزدند و امروز همه داريم طعم اين بي ترمزي را در زندگيمان ميچشيم. "ميم" من، دو ساعت عزيزم، باور كن اين دو ساعت نه تنها براي من به اندازه ي زندگيم  ارزش دارد، بلكه براي تو هم مهم است. 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

 

1. آیا من به راستی دارم باز هم به یک زن فکر می­کنم؟ این پرسش نشان­گر وجود شکی در ذهن من به امکان چنین رخ­دادی­ست. ذهن من حتا تنها با دیدن این که این پرسش را پرسیده است، می­داند که چنین می­کند؛ ولی از طرفی دیگر می­ اندیشد که در پس سرش تاریخی از رخ­دادها و اندیشه­ ها در برابر زنان دارد که باید دیگر راه را بر زایش دوباره­ ی جهانی که زن و اندیشه به زن در آن هست، بسته باشد. چرا چنین نیست؟ چرا ذهن به موضوعی می­ اندیشد که تصور می­کند تعلقی به جهان­ش ندارد؟

به نظر می­رسد در این­جا ذهن دچار اشتباه ساده­ ای شده است. من تصور نمی­کنم که ذهن­م در فهم این که چنین اندیشه­ ای دارد راه خطا رفته باشد. خطای ذهن در لحظه­ ای رخ داده است که با نگاه به تاریخ، بدون در نظر گرفتن امکان دگرگون شدن اجزای وضعیت و پیوندهای بین­شان، حکمی جزمی در باب جوهر موضوع صادر کرده است. حکمی که به واسطه­ ی آن برنهاده است که شکل­های گوناگون وجود چنین موضوعی در جهان­ش چه­ گونه می­توانند بود و این که ساختار همه­ ی این شکل­ها چه غایاتی را ممکن می­کند. چنین ذهنی از رخ­دادها حکمی در باب جوهر موضوع  بیرون کشیده است و از این راه آینده­ ای را بسته تصور کرده است که اکنون می­بیند برای­ش باز بوده است. ذهن من باید به بررسی دوباره­ ی نگاه­ش به مسئله­ ی استنتاج جوهر از رابطه­ ی جزء و کل و تاریخ بپردازد.

2. امیدوارم همه چیز خوب پیش برود و امکان توضیح دادن فکرهای­م را داشته باشم. دوست ندارم اتفاق بدی بیافتد و سوء تفاهمی درباره­ ی شخصیت­م شکل بگیرد. از طرفی نمی­خاهم کسی را برنجانم که دوست­ش دارم، مدت نسبتن زیادی­ست که به شکلی جدی به او فکر می­کنم، و برای­م بسیار محترم است؛ از طرف دیگر هیچ هم حاضر نیستم حرف­هایی را نگفته بگزارم که با تمام توان­م از موشکافی مسئله بیرون کشیده­ ام. به هر حال حالا که بعد از سه سال به زنی علاقه­ مند شده­ ام احمقانه است پا پس کشیدن. تنها نگرانی­م این است که نگاه من برای­ش چنان غیرمنتظره باشد که راه را بر حرف زدن­م ببندد.  

3. دیشب خابشو دیدم، امروز که شنبه ­س خودشو. پس­ فردا صبح باز هم خودشو می­بینم. شنبه، دوشنبه، شنبه، دوشنبه.... یه روز دوشنبه دوبار دیدمش. صبح توی همون جای همیشگی، سر ظهر هم اتفاقی تو خیابون. همه ی اون روز رو خیلی الکی واسه خودم خوش­حال بودم. یعنی می­زاره حرف بزنم؟ کاش.

4. گاهی به نظرم می­رسد که برای­م بهتر است به جای این همه خاندن و شنیدن، کمی هم بنویسم. الان هم یکی از همان گاه­ هاست. به هر حال من هم به عنوان یک حیوان نیازی به صحبت کردن دارم و وقتی که دیگر حتا فرهیخته ­ترین انسان­ها هم حاضر نیستند دمی به آن­چه فکر می­کنم ممکن­ تر است درست باشد گوش کنند، یا باید به گفتن به اشیا و گیاهان و حیوانات دیگر پناه ببرم، یا خودم را به اکولولیا بسپارم و با صدای بلند خودم را مخاطب حرف­های­م کنم، یا در عاقلانه­ ترین حالت ممکن بنویسم تا بی­ صدایی که از بیرون شنیده­ شدنی  باشد با خودم حرف زده باشم و حرف­های خودم را شنیده باشم.

5. احساس تنهایی هم می­تواند برخاسته از رخنه­ ی توهمی در اندیشه کردن ذهن به شکل رابطه­ اش با دیگری­های جهان باشد، هم نتیجه­ ی جست­ وجوی دقیق و موشکاف ذهن در این شکل. حالت اول اشتباهی­ست که می­تواند با کمی بی­ احتیاطی به یک مالیخولیای پر از وسواس تبدیل شود. اما در حالت دوم بسیار پرسیدنی­ست که چه­ گونه ارتباطی ممکن است دیگری را به پاسخ نگفتن به صدای ذهن وادارد؟ یک جواب اولیه برای این پرسش می­تواند این باشد که ممکن است ذهن و دیگری قادر نباشند به زبانی قراردادی و توافقی اولیه بر سر معنای نشانه­ ها دست یابند.

6. خدا را شکر؛ دیگر به اندازه­­ ی یک اس.ام.اس هم برای­م ارزش و اعتبار نمانده است؛ و این یعنی در داشتن پیش-شرطهای کوچکترین ارتباط­ها هم شایسته تشخیص داده نمی­شوم. چه می­شود کرد؟ من که فکر می­کنم مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش.

برایم بسیار جالب است که در حالی که در دورانی زندگی می­کنیم که از چند قرن پیشش خیلی جدی قرار شده برای دیگری دلیل بیاوریم، از دیگری دلیل بخاهیم، و شنوای دلایل یکدیگر باشیم، ما ایرانی­ها هم­چنان نه برای دیگری دلیل می آوریم و نه به دلایل، که حتا اصلن به نفس سخن دیگری نیز کوچکترین توجهی می کنیم، حتا اگر خود از وی دلیل خاسته باشیم- که بیشتر وقت­ها نمی خاهیم-. به زبان ساده ما برای هم تره هم خرد نمی کنیم.

7. من هنوز منتظرم. مانده ام آدمی مثل من با این تاریخ پربار در سرخوردگی از آدمها چه طور ممکن است هنوز اینقدر امیدوار باشد، کسی را دوست داشته باشد، و حاضر باشد برای این دوست داشتن تن به خطر بدهد. به این که هیچ­وقت آدم ترسویی نبوده ­ام افتخار می کنم، گرچه فقط وقتهایی خطر می کنم که به زحمتش بیارزد- حتا اگر امید ریاضی از هم پاشیدن اوضاع حسابی بالا باشد-، و من اکثرن خطر نمی کنم؛ چون واقعن خیلی کم پیش می­ آید چیزی یا کسی غیر از خودم را شایسته ی این ببینم که به خاطرش خطر کنم. حالا بعد از مدت­ها خطری کرده­ ام که نتیجه­ اش را نمی­دانم و فقط حدس بدی درباره­ اش دارم، ولی می­دانم که اگر این خطر را نمی­کردم ممکن بود هیچ وقت از شر سرزنش کردن خودم خلاص نشوم.

خوب می­دانم که دوست داشتن من سخت است؛ ولی این را هم می­دانم که کم­تر کسی می­تواند مثل من دوست بدارد و کاری کند که دوست­ش بدارند. به هر حال من هنوز منتظر پاسخ کسی هستم که صدای­ش کرده­ ام تا پاسخ­م دهد. صدای­ش کرده ­ام در تاریخ ناشنوایی و بی­ مدارایی این کشور.

8. [...]

من دوست دارم از تو بگویم را

 ای جلوه­ ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش.

تو از به شباهت

از به زیبایی

بر دیده­ ی تشنه­ ام تو دیدن باش.

-یدالله رویایی

9. من هیچ جذابیتی برای زن­ها ندارم. باید این مسئله را به عنوان یکی از ویژگی­هایم بپذیرم. تا امروز سه بار درگیر علاقه به زن­ها شده­ ام. یک بار در بیست سالگی که تجربه­ ای بود سراسر از سر بی­ تجربگی. بار دوم بیست و سه سالم بود. در این تجربه­ ی دوم انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا نابودم کنند؛ داستانی که از اشتباه یکی از کارمندان آموزش دانشگاه شریف شروع شد.

آن زمان با دختری به اسم زویا دوست بودم. رابطه ­ای بود به تمام معنا انسانی. زویا دختری بود بسیار باهوش، با چهره­ ای بامزه و شیطنتی عجیب که برای من دوست داشتنی ­ترش می­کرد. من هم حامدی بودم که در دانشگاه کوچک شریف به انبوه کتاب­های خانده و شیوه­ ی فکر کردن بسیار دقیق­ش شناخته می­شد. خیلی­ها می­دانستند که من کاملن رک و بی رو­در­بایستی حرف می­زنم، در عین این­که در رعایت کردن اخلاقیاتی که به آن اعتقاد دارم بسیار سخت­گیرم. به هر حال من و زویا به این ویژگی­های هم­دیگر علاقه­ ی زیادی داشتیم و این باعث شده بود به فکر ازدواج بیافتیم. در اولین قدم قرار شد که من به دلیل از کار افتادگی پدرم معافیت سربازی­م را بگیرم و دوباره کنکور بدهم، ولی اشتباه ساده­ ی یکی از کارمندان آموزش دانشگاه در صبح شنبه 13 تیر سال 88 باعث شد با سه ماه اضافه خدمت به دلیل غیبت سرباز بشوم. جالب این بود که همان روز می­شد جلوی فاجعه را گرفت، فقط اگر آن خانم کارمند عزیز کمی راست­گو بود. خانم کارمند طبق روال معمول همه­ ی اداره­ های این کشور اسرار آمیز گفت نامه­ ی نظام وظیفه­ ام فردا حاضر و پست می­شود، پس همان فردا می­توانستم یک نمونه­ اش را از او تحویل بگیرم. از بخت بد از همان فردا ظاهرن به دلیل گرد و خاک و آلودگی هوا- و در واقع احتمالن به دلیل نزدیکی 18 تیر- همه­ ی اداره ­های تهران یک هفته تعطیل شدند و کار من ماند تا شنبه­ ی بعد که بیستم بود. شنبه رفتم نامه را بگیرم که فهمیدم بعد از ظهر همان سیزدهم نامه را پست کرده ­اند، در حالی که تاریخ انصرافم چهار سال قبل­تر نوشته شده است. به این ترتیب مشمول غایب محسوب می­شدم و معافیت که هیچ، باید سه ماه هم بیش­تر خدمت می­کردم، در حالی که تازه یک هفته بود کارهای مربوط به انصرافم را انجام داده بودم و دانشگاه به اندازه­ ی شش سال کامل پول تحصیلم را نقدن گرفته بود تا چند مهر و امضا تحویلم بدهد. قسمت بامزه­ ی داستان این بود که چنین نامه­ ای باید حتمن با پست به سازمان نظام وظیفه می­رسید، ولی یکی دیگر از کارمندان محترم دانشگاه که ظاهرن نگران بود سهمی در از بین بردن زندگی من نداشته باشد، شخصن اقدام کرده بود و زحمت رساندن نامه ­ی من را با دوچرخه­ اش کشیده بود.

کلی این در و آن در زدم بلکه دانشگاه نامه­ ی دیگری به نظام وظیفه بفرستد و قال قضیه را بکند. تنها چیزی که نصیبم شد این بود که بعد از سه ماه جناب آقای دکتر وثوقی وحدت- معاون امور دانش­جویی آن زمان دانشگاه- گفتند درست است که ما چنین اشتباهی کرده­ ایم، ولی برای ما و وجهه­ ی مدیریتی­مان افت دارد که نامه­ ی دیگری به نظام وظیفه بفرستیم، به همین دلیل مجبوریم تو را قربانی کنیم. هنوز هم گاهی از یادآوری این که آن­قدر راحت از کلمه­ ی قربانی استفاده کرد حیرت می­کنم.

همه­ ی این ماجرا که فقط خط سیر اصلی­ش را گفتم در حالی رخ می­داد که قضایای سیاسی آن سال حسابی همه را عصبی کرده بود. از دانشگاه تا نظام وظیفه، هر جا که برای حل مشکلم می­رفتم برای­شان مهم بود بسیجی هستم یا نه؛ به چهره­ ام و طرز لباس پوشیدن­م که نگاه می­کردند نفرت توی چشم­های­شان برق می­زد. در روزهایی زندگی می­کردیم که آدم­ها یکدیگر را می­پاییدند که بفهمند دیگری کدام طرفی­ست. به هر حال در آن اوضاع و احوال کار به آن­جا کشید که زندگی من چنان پر پیچ و خم شد که خانواده­ ی دومین زن زندگی­م و در نهایت خودش، هر چه از دهان­شان در آمد از روا و ناروا بار من از این­جا رانده و از آن­جا مانده کردند. زویا پذیرفته بود که من بدترین انتخاب ممکن و اشتباه بزرگ زندگی­ش بوده­ ام. این بود که روزی به من گفت: "تو هیچی نیستی، هیچی نیستی، هیچی". جمله­ ای که سه سال است گاه­گاهی فکر من را با خودش می­برد که ببینم زویا درست می­گفت یا نه. حق داشت یا نه فرقی نمی­کرد. من مانده بودم و خودم و خاطره­ ی دختری که عاشقم بود و در نهایت گفت از من متنفر است.

 سه سال از آن داستان گذشت تا من بتوانم زنی دیگر را دوست داشته باشم. منی که به همین راحتی­ها کسی نمی­تواند توجه­م را جلب کند؛ منی که نفهمیدم هیچ زنی از فهمیدن این­که من دوست­ش دارم خوش­حال نمی­شود؛ منی که یادم رفت این بار هم پاسخ علاقه­ ی من همان نادیده گرفته شدن همیشگی­ست؛ منی که فراموش کردم باز هم باید تنها بمانم، حتا اگر این بار کسی که دوست­ش دارم زنی باشد که فارغ از مسئله ی علاقه و احساس، می­شد خیلی چیزها از او یاد گرفت، خیلی چیزها یادش داد، و در کنارش خیلی کارها کرد که برای هر دو نفر مهم باشند. این بار قرار بود من را زنی باهوش و باسواد، کسی که سعی می­کرد کارش را درست انجام بدهد، زنی با رد پاهای غمی آرام در چهره­ ای مهربان، کسی با چشم­هایی دقیق و تنها، زنی که وقت راه رفتن به نظر می­رسید از چیزی می­گریزد- انگار که سخت­ش باشد زیر نگاه­های دیگران راه رفتن-، زنی که به چشم من هم­زمان زیبا و فرهیخته و تنها می­ آمد، این بار قرار بود من را زنی که به نظرم می­ آمد شبیه خود من است از خودش براند: زنی که می­خاستم تنهایی­ش را پر کنم و تنهایی­م را پر کند. هرگز به اندازه­ ی این بار سوم عاشقی­م، در خودم چنین میل شدیدی به جدی گرفتن دنیای یک آدم دیگر احساس نکرده بودم. بالاخره در زندگی­م به کسی برخورده بودم که همیشه آرزوی­ش را داشتم. ولی افسوس که سرنوشت همیشه پیچیده ­ترین بازی­های­ش را سر راه من می­گذارد.

10. دوستان­م خوب می­دانند که من از زندگی در رشت راضی نیستم و تنها به خاطر خانواده ­ام اینجا ماندگار شده­ ام. در این دو- سه سالی که برگشته­ ام اینجا هرگز با کسی رو­به­ رو نشدم که اسیر روزمرگی نباشد؛ کسی که تشخصی داشته باشد و تنها سراسیمه­ ی رسیدن به همان چیزهایی نباشد که همه­ ی دیگران به دنبال به چنگ آوردن­شان­ند؛ کسی که ربطی به جهان امروز داشته باشد و از قرون وسطا به دنیای بعد از رنسانس پرتاب نشده باشد. غوطه ­ور در احساس تنهایی در چنین شهری، من زنی را دیدم که روح­م را آتش زد. زنی که نه تنها فکر می­کردم حرف­های­ش حتمن ارزش شنیدن دارند، بلکه او را چنان به جهان خودم نزدیک می­دیدم که دوست داشتم گوش­های او شنونده­ ی حرف­های من باشند. خوش­حال بودم و با خودم می­گفتم که سه سال سکوت و انزوا به پیدا کردن چنین آدم گران­بهایی می ­ارزیده است. دوست­ش داشتم. هنوز هم دارم. فقط نمی­دانستم حتا حالا هم که من کسی را چنان ارزش­مند دیده­ ام که دوباره در من شوق زندگی را بیدار کرده است داستان گذشته ادامه خاهد داشت؛ به این دلیل ساده که من به چشم او کاملن معمولی­م.

11. ما چیز زیادی از هم  نمی­دانستیم. پس احمق بودم اگر انتظار می­داشتم عاشق کسی بشود که نمی­شناسدش. خود من هم باید بیش­تر می­شناختم­ش. پس تصمیم گرفتم شروع کنم به نشان دادن آن چیزی که بودم و سه سال نشد به آدم­های کوچک شهرم نشان­ش بدهم. می­خاستم از گذشته و فکرها و احساس­های­مان بیش­تر سر در بیاوریم، به این امید که شاید برای­ش جذاب شوم. می­دانستم چیزهایی دارم که کسی در این شهر لعنتی ازشان خبر ندارد و همه­ ی شخصیت من هم همان چیزها هستند. می­دانستم که دانش­جوی ترم یک زبان و ادبیات فارسی­م، ولی خیلی از استادهای­م اگر قفسه­ ی کتاب­های­م را ببینند سکته می­کنند. می­دانستم که توی مغزم چه می­گذرد و از قلب مهربان­م هم خبر داشتم. این را هم می­دانستم که دوست­ش دارم و می­خاهم حرف­های­اش را بشنوم. پس چه اشکالی داشت اگر کمی دنیاهای­مان را نشان دیگری می­دادیم؟ می­خاستم بفهمد چه­ طور آدمی هستم، از چه گذشته­ ای می­ آیم و چشم­های­م چه­ گونه نگاه می­کنند. همه­ ی این­ها را می­خاستم درباره ­ی او هم بدانم. با تمام وجودم می­خاستم بدانم، چون برای­م آدم مهمی بود. دوست­ش داشتم و می­خاستم بیش­تر دوست­ش داشته باشم. پا پیش گذاشتم و با هزار امید و ایده و تصویر درخاست کردم وقتی بدهد برای حرف زدن. من سرم به بهترین عاشقی زندگی­م گرم بود، سرنوشت هم کار خودش را می­کرد.

12. در یازده بند بالا کمی از احساس و فکرهایی گفتم که در این چند ماه داشتم. این­ها فقط پیش­ زمینه­ ی حرف­هایی بود که تصمیم داشتم رو-در-رو به خودت بگویم و نشد؛ حرف­هایی که بیش­تر مربوط بود به شکل نگاه من به زندگی و طرح­هایی که برای آینده­ ای داشتم که می­خاستم تو هم در آن باشی. می­خاستم با گفتن­شان نظر تو را هم درباره ­ی آن­ها بشنوم تا هم بیش­تر همدیگر و دنیاهایمان را بشناسیم و هم مطمئن بشوی که با جوانک بیست­ و­هشت ساله­ ی خامی رو­به­ رو نیستی که علاقه ­ای سرسری به کسی پیدا کرده­ است. لازم می­دیدم این تصور را از فکرت بیرون ببرم که چون از تو کوچک­تر هستم، پس انتخاب خوبی نخاهم بود.

اما در این بند نوشته ­ام از فکرهایم درباره­ ی فکر­های تو می­نویسم، ضمن این­که جواب بعضی حرف­هایت را که به رد کردن خاسته ­ی من انجامید خاهم داد: می­خاهم لااقل حالا و این­جا این را بفهمی که وقتی می­گویم چنین و چنان آدمی هستم لاف نمی­زنم؛ می­خاهم بفهمی که بلد بودم به تو و زندگی­ت فکر کنم یا نه و درباره­ ی کوچک یا بزرگ بودن­م قضاوت کنی.

یک: گفته بودی من از تو هیچ چیز نمی­دانم. این حرف کاملن اشتباه است. شاید هیچ­کدام از ما از زندگی دیگری چیزی ندانیم؛ ضمن این­که من فکر می­کنم آدم­ها حتا وقتی قسمت­هایی از زندگی یک­دیگر را می­بینند هم نمی­توانند ادعا کنند درباره ­ی زندگی آن دیگری زیاد می­دانند: من هرگز نمی­توانم زندگی تو را آن­طور که خودت می­فهمی بفهمم. ولی این باعث نمی­شود ما نتوانیم درباره ­ی دیگران چیزی بدانیم. ندانستن مسائل زندگی یک آدم چیزی­ست، ندانستن چیزی درباره­ ی خود آن آدم یک چیز دیگر. من تو را می­بینم، طرز حرف زدن تو (لحنت، انتخاب لغت­هایت، فرم جمله ­سازی­ت، سرعتت، حرکت بدنت وقتی حرف می­زنی و ...)، شکل راه رفتنت، کوچک­ترین رفتارهایت، همه­ ی این­ها قابل مطالعه و بررسی­ند. مسلم است که دانستن مسائلی از زندگی تو کمک بزرگی در شناختن تو و جهان­ت خاهد بود، ولی این تنها منبع موجود نیست.

دو: پرسیده بودی که آیا من اصلن به تو و آینده­ ات فکر کرده بودم؟ جواب این سوال این است که بله، بسیار زیاد، قسمت زیادی ازفکرهای من دقیقن مربوط بود به آینده: آینده ­ی تو و البته آینده­ ی خودم. درست است که حتا فکرش را هم نکرده بودم درباره­ ی آینده­ ات آن حرف­ها را بزنی، ولی من به آینده­ ات فکر کرده بودم. اگر غیر از این بود اصلن سراغ­ت نمی­آمدم، چون آن وقت دیگر اسم گرایش من به تو دوست داشتن نبود.

سه: من حقیقتن فکر می­کنم که تو درباره ­ی دلیل رد کردن خاسته­ ی من دروغ گفتی. می­خاهم علت این فکرم را بگویم، بدون این­که ادعا کنم حتمن حرف­هایم درستند. شاید راست گفته باشی و فکر من تنها خیالی باشد برآمده از این واقعیت که من میل دارم تو دروغ گفته باشی. ولی من دلایلی هم برای این خیال دارم که می­گویمشان، تنها برای این­که متوجه بشوی حق دارم این­طور فکر کنم. حقیقت را در مورد این مسئله فقط خود تو می­دانی، دیگر همه چیز بستگی به انصاف خود تو دارد که با این حرف­ها چه­ طور برخورد کنی.

من یک فیلم و همراهش نامه ­ای به تو دادم که خاسته­ ام برای حرف زدن را در آن برای­ت شرح داده بودم. از این­که چه­طور یک هفته منتظر تماس گرفتنت بودم و با هر زنگ موبایلم چه حالی پیدا می­کردم چیزی نمی­گویم. بعد از آن هفت روز جواب تو این بود که فیلم را دیده­ ای و نامه را خانده­ ای و متوجه مسئله شده­ ای، ولی به دلیل مسائلی شخصی برای همیشه از ایران خاهی رفت، پس ما هیچ شانسی نداریم، اما اگر من هم­چنان می­خاهم حرف بزنم کافی­ست که اطلاع دهم. من به جوابت فکر کردم و دیدم هنوز می­خاهم حرف بزنم، چون از نظر من اصلن مشکل بزرگی پیش نیامده بود. خاسته­ ام را تکرار کردم. این بار پاسخت این بود که منظورم را فهمیده ­ای، ولی تا یک ماه دیگر ازدواج خاهی کرد و این باعث می­شود که ما هیچ شانسی نداشته باشیم!

این­جاست که برای من سوال­هایی پیش می­ آید؛ مثلن تو دقیقن کی فهمیدی در فکر من چه می­گذرد؟ اگر دفعه­ ی اولی که جوابم را دادی متوجه منظور من نشده بودی دیگر چه معنی داشت که بگویی به دلیل رفتن همیشگی تو از ایران ما هیچ شانسی نخاهیم داشت؟ منظور تو از شانس چه می­توانست باشد؟ اگر هم همان بار اول منظورم را فهمیده بودی و مسئله ­ی ازدواج در زندگی­ت وجود داشت، دیگر چرا گفتی اگر من هنوز تمایل به حرف زدن دارم ok است و کافی­ست که این را اطلاع بدهم؟

راستش را بخاهی من فکر می­کنم که تو دختر خیلی باهوشی هستی. به نظرم می­رسد همان وقت که فیلم را دیدی و نامه ­ام را خاندی فهمیدی ماجرا از چه قرار است (تازه این را با این فرض می­گویم که قبلش- مثلن آن لحظه­ ای که داشتی فیلم را از دستم می­گرفتی و من دستم را پس کشیدم- متوجه چیزی نشده بودی). ولی می­خاستی خیلی محترمانه شرایطی را به وجود بیاوری که من از خیر گفتن حرف­هایم بگذرم و چنین صحبتی بینمان پیش نیاید. به همین دلیل خروج از ایران را بهانه کردی، با این تصور که همه چیز با گفتن این حرف تمام خاهد شد؛ و اضافه کردن این­که من هنوز می­توانم دنبال خاسته ­ام باشم برای این بود که پایان ماجرا از طرف من باشد و تو راه گفت­ وگو را نبسته باشی؛ بلکه این من باشم که به دلیل رفتن همیشگی تو از این کشور خاسته­ ام را دنبال نکرده باشم. اما وقتی دیدی من دست­بردار نیستم ناکهان پای ازدواج را وسط کشیدی که دیگر راهی باقی نماند.

من هیچ اصراری ندارم که حرف­های بالا درستند. هنوز هم می­گویم که شاید تو راست گفته باشی، گرچه واقعن بعید می­دانم این­طور باشد. این­که بخاهی تنهایی­ت را حفظ کنی، این­که در زندگی­ت چیزهایی برایت مهم باشند که نگران باشی در کنار یک نفر دیگر فرصت رسیدگی به آن­ها را از دست بدهی، این­که نتوانی به یک غریبه (آن هم غریبه­ ای که از خودت سن کمتری دارد) اعتماد کنی که کسی باشد که بشود رویش حساب کرد، من ارزش و اهمیت همه­ ی این­ها را می­فهمم. این­ها مسائلی هستند که شاید برای من اهمیت خیلی بیشتری دارند تا برای تو. ولی هیچ­کدام این­ها دلیل قانع کننده­ ای نیستند که فکر کنیم همه­ ی آدم­ها مثل هم هستند و تفاوتی ندارد که حرف­هایشان را بشنویم یا نه. راحت بگویم: من عیب و ایراد کم ندارم، چه در ظاهرم که سراسر ایراد است و چه در چیزهایی که به آن­ها باطن آدم می­گویند؛ ولی این را مطمئنم که ما دو نفر برای هم گزینه­ های بسیار مناسبی بودیم. من دوستت داشتم و هنوز هم دوستت دارم، چون در تو چیزهایی دیدم که باعث می­شدند  آن زنی باشی که بخاهم همیشه در کنارم باشد و هر چه در توان دارم بکنم تا از زندگی با من راضی باشد. اگر حرف­هایم را می­شنیدی و کمی به من فرصت می­دادی دیگر لازم نمی­شد من این­قدر روده­ درازی کنم. آن وقت خودت می­دیدی که برخلاف چیزی که تو فکر می­کنی سن کمتر من باعث نمی­شود که نتوانم تو و دنیای تو را بفهمم. من باید در این سن و سال خیلی احمق باشم که نفهمم کسی را دوست دارم یا تنها یک گرایش غریزی کور به او پیدا کرده ­ام. همین­طور باید خیلی ساده­ لوح باشم که بدون فکر کردن به دلیل شکل گرفتن یک احساس و عاقلانه بودن یا نبودنش، این اجازه را به آن احساس بدهم که در زندگی­م نقشی اساسی پیدا کند. ساده بگویم: من می­دانستم دارم چه کاری می­کنم، تو هم ضرر نمی­کردی اگر دو ساعت وقتت را به من می­دادی و پیشاپیش قضاوت نمی­کردی.

 متاسفانه من فکر می­کنم که تو فکر کردی من یک کودکم. من از تو کوچک­ترم و چیزی از زندگیت نمی­دانم. این­ها واقعیتند. ولی هیچ­کدام­شان به این معنا نبودند که من نمی­توانستم تو را بفهمم و خوش­حالت کنم. من حقیقتن فکر کردن به تو را دوست داشتم و مطمئن بودم اگر کمی زمان می­داشتم می­توانستم نشانت بدهم که یک مرد بیست و هشت ساله­ ی معمولی نیستم. شاید اگر جایمان با هم عوض می­شد و من فرصت بیش­تری برای نشان دادن ویژگی­هایم داشتم، تو عاشق من می­شدی، بدون این­که به این واقعیت که از من بزرگ­تری اعتنا کنی.

13. فکر می­کنم باید برای رفتارم در آخرین برخوردمان عذرخاهی کنم. وقتی به سمتت می ­آمدم، داشتم به سمت آدمی می­رفتم که ظاهرن باید فراموشش می­کردم، ولی از سی­ ام آذر که حرف از ازدواجش زد تازه فهمیدم نمی­توانم فراموشش کنم. به سمت کسی می­رفتم که هنوز دوستش داشتم، ولی داشتم به سمت آخرین دیدارم با او می­رفتم، با یک دنیا حرف نگفته و با آینده ­ای که شروع نشده تمام شده بود. این­ها باعث شدند وقتی به تو رسیدم اصلن نفهمم که چی به چی­ست. به هر حال متاسفم.

14. میخاهم در زندگیم بمانی، ولی الان فقط می­توانم بگویم اگر راست گفته ­ای که هیچ، ولی اگر حدس من درست بوده است من هنوز هم روی حرف­هایم ایستاده­ ام، تنها به کمی اعتماد نیاز است. دیگر همه چیز دست توست. هم می­توانی سر حرفت بمانی، هم می­توانی کمی به این­که شاید حق با من باشد فکر کنی و این فرصت را بدهی که کمی بیش­تر همدیگر را بشناسیم. فقط می­خاهم این را یادت باشد:

Sympathy is what we need my friend, cause there is not enough love to go around…

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

    چون کاینات جمله به بوی تو زنده اند              ای آفتاب، سایه ز ما برمدار هم

    چون آب روی لاله و گل،فیض حسن توست      ای ابر لطف، بر من خاکی ببار هم

    حافظ اسیر زلف تو شد، از خدا بترس              وز انتصاف آصف جم-اقتدار هم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

غم چرا می خوری عزیز؟

ای من فدای عصبیت ات هم بشوم

غم چه را می خوری اصلن؟

غم چه را آخر

که به خورده شدن بیارزد؟

من که می گویم

جای این کارها

بیا و

به عشق فکر کن

به عشق

و باز هم به عشق؛

که چه گونه روزی ناغافل

از در در آمد و

از خود به در کرد و

رفت

رفت

رفت.

فکرش را که کردی

نقطه ای بنه بر انتهای کلام ات

درست همان طور که من

و دیگر هیچ غم مخور

که خوب دیدی

که چه جالب

با عشق هم هیچ چیز

درست نشد که نشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

پسر نازنین من

هیچ کس اگر نداند، من می دانم و می خاهم تو هم بدانی که من اگر دارم می نویسم حالا دوباره، فقط به شوق توست و احترام به خاسته و خاطره ات؛ که از تو چه پنهان نوشتن همیشه در نگاه من یکی از مشقت بارترین کارهای بشر بوده است، همان اندازه که چرند و بی وسواس و یلخی و از سر شکم سیری نوشتن از آسان ترین کارهای اش. بر جان ام حیف می آید که در چنین رنج به جان خریدنی که در هر آن اش هزار تنگنای نفس گیر منتظر فرسودن جان و جسم است، حرفی را که گفتن اش لازم ام می نماید ناگفته رها کنم؛ رها کنم که ول بشود و برود و با رفتن اش تو هم ول شده باشی از سمت ذهن منی که گفتن یک پدرخانده مسئولیت پدری را بر دوش اش نشانده است.

سهند عزیزترین ام

در این بعد مسافت که بیش از گفتن و بازگفتن کاری از دست ام ساخته نیست، امروز خود را در گیر و دار چفت و بست های اخلاقی ام ناچار می بینم از تکرار دیگرباره ی گفته ی مشهور کانت به تو که " در به کار گیری فهم خود دلیر باش." خوب می دانم که تا به حالا بارها یا این جمله با به هر حال ترجمه ای از آن را، هر بار به دلیلی دیگر و مناسبتی دیگر به گوش ات خانده ام؛ تو هم خوب می دانی با تمام دوست داشتن ات، و با وجود احترام به همه ی آزادی قضاوت و انتخاب و زندگی که حق با تو به هستی پا گذاشته ات دانسته ام، هر بار از دیدن عاقلانه اندیشیدن و زیستن ات چه مایه شاد شده ام و از دیدن عکس این ماجرا چه میزان ناراحت و نگران؛ درست و بی حتا کم ترین و کوچک ترین اختلافی چون پدری از دیدن زیر و زبر شدن های هستی دردانه اش. این ها کنار هم می رساند این که باری دیگر اندیشه ای قدیم را در گوش جانت می خانم علتی نو دارد. این بار اما دلیل ام از اندیشه ای نو بر نمی خیزد و حرف ام بر جا و وجه دیگری از محتوای این جمله ی تکراری نشانه نمی رود؛ این بار سبب ساز گفتن گفته ی مکرر ترس است و بس. واهمه ی کاهیدگی جان است از هجوم کوتوله های پراکنده در این سیاره به هستی آن که دلیرانه می اندیشد و خود می اندیشد. این جا همیشه ی تاریخ پر بوده از آدمی زادگانی که درمان نداشته های خود را تنها در کینه ورزی و خارداشت آنان جسته اند که چیزی یا حتا چیزکی برای بالیدن در کف داشته اند؛ و این همه نقشه و توطئه و دام گستردن و به پوزخند طرف شدن، همگی با تکیه به برتری عددی مضحکی که حق ساختن عرف اجتماعی را بهشان می دهد. مبادا این هجمه ها روزی از خردورزی بی طرفانه پشیمان ات کند، روح ات را بیازارد تا از آویختن همیشگی به عقل ات باز بمانی.

سهند من

در به کارگیری فهم خود دلیر باش. دلیرانه زندگی کن و یاد بگیر چه گونه ببینی و غم نخوری و شاد نشوی. سردی را یاد بگیر و همیشه سرد بمان و فراموش نکن آن کس که به نیاندیشیدن بی پروای ات می کند، تنها چشم به راه روز نابودی توست؛ روزی که وجود فرسوده ات پوزه بند از دهن قهقهه ی کریه اش باز کند. شجاع باش عزیز، زندگی چیزی برای ترساندن ما ندارد.

دوست دار تو و چشم به راه همیشگی دیدارت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

روزگار غریبی ست نازنین

دهان ات را می بویند

مبادا

حتا

نگفته باشی دوست ات دارم.

ولی من به جان سارا

سرم به کار خودم گرم است

وهیچ کار ندارم که چی به چی ست.

هوی تو!

تو نیز

ای مهربان دشنه دار

ای مغشوشِ مشوشِ جان- در- عذاب

ول کن اسب مرا

تو را به جان سارا

که دیگر بوییدی دهان مرا.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

آن چه شیران را کند روبه مزاج

احتیاج است احتیاج است احتیاج

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

مهربانی کردن در جان من است.

جان من مهربان است

وهمیشه صد هزار ستاره

از زمستان شدن چشم هایم می بارد.

 سایه ام بی دریغ

مال تو

ای عاشق

و لبانم

سرزمین موعودت باد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

دهانش را اندازه­ ی تمساحی که بخاهد گاومیشی را یکباره ببلعد باز می­کند و می­گوید سلام. جواب که می­دهم ازاشتباه درم می­آورد و من هم تصحیحش می­کنم و می­گویم سلام آقای پرزیدنت. فقط جسارتن آن دهن مبارک را کمی ببندید که یک خروار کبوتر سفید با شاخه­های زیتون در دهانشان آن بالاها دارند پرواز می­کنند؛ همین تازگی­ها هم یک دهن "مبارک"ی را همین دور و برها... روم به دیوار... بعله.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

-­ای آقا، یعنی می­گی نمی­باد؟

-­مرد حسابی من کی گفتم نمی­باد؟ چرا حرف تو دهن آدم می­ذاری؟

-­تو بگو نمی­باد، چیزای دیگه هم می­ذارم تو اون دهنت.

-­به این عادت دارم، شما آقایی کن حرف تو دهنم نذار کفایت می­کنه.

-­حالا بنال ببینم می­یاد بالاخره یا نه؟

-­حتمن می­یاد، مگه می­شه نیاد و دنیا کارش پیش بره؟ مگه تا حالا پیش رفته؟

- پس می­گی احتمالش هست بیاد؟

-­احتمال چیه دیگه؟ چرا شاید؟ نه آقا، شما تف بزن،حتمن می­یاد. هر روزم بخوای می­یاد،چند بارم می­یاد. تا حالا هم نیومده لابد یه چشم انتظار خوب پیدا نشده که درست و حسابی تف­مالی بلد باشه. وگرنه اینجا همه­ی کارا با تف جفت و جور می­شه.

--دمت گرم داداش. خیالمو راحت کردی.

-­بله.

­

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

هنوز نمی‌‌دانم حقیقتاً چه کاری از دستم برمی‌ آمد. آدم گاهی در جایی‌ قرار می‌گیرد که به آن می‌گویند: بنبست. بنبست بنی است که بسته است و من نمی‌‌دانم چه اشتباهی‌ ممکن است کرده باشم وقتی‌ یک سال پیش گفته باشم این بنیست که بسته که بشود کار تمام است. خیلی‌ زور زدم این لعنتی باز بماند. این را با اطمینان می‌‌توانم بگویم. حرف از این که چه دیواری انتهای این کوچه را بست بسیار است و جایش اینجا نیست. خیلی‌ چیزها این وسط معلوم شد و بسیار چیزها آموختم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

دلم گرفته؛ از خیلی ها. به هیچ جا و هیچ کس وصل نبودن چیزی ست شبیه حرامزادگی. اصلن به آدم گوش هم نمی کنند؛ آن هم کسانی که زمانی بود که جان می دادند برای حرف زدنت، برای لمحه ای از نگاهت. من هنوز به اعتماد و باورشان امید دارم. به دوباره همان آدم های خردمند شدنشان.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

ذوالفقار را فرود آر

بر خواب اين ابريشم

كه از اوفليا جز دهاني سرودخوان

نمانده است.

 

 از: هوشنگ چالنگي

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

۱.
  در از گرد راه رسیدن
  گربه زیر بازی مرد
  و به در گرد راه رفت.
۲.
  و میم
  حرف اول معنا
  م م   م م   معنا
  به اعتیاد گرد دوایر که طی شدن است
  افتاد
  از جا به جا
  همان    جا.
  و اسم‌ها برخی
  تکرر حروف الفبای هر روزند
  و این فقط یعنی
  که همان جور می‌مانند.
۳.
  آی از سیاهی طعنه‌زن به بالاتر از سیاهی‌ات گیسو
  شب در نگاه تو گیر می‌کند همه شب
  و از خوشی
  در آغوش تو برف
  می‌بارد*
 
          چه سفید و سرد.
* از خوشی در آغوش تو برف می‌بارد.  - از: انوش گرجانی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

نشانه چیزی غیر از تاریخ خودش نی ست. در این معنا، معنا چیزی نی ست که در نشانه باشد بل که، نشانه با خوانده شدن در متن پیوستار تاریخی خود است که واجد معنا " می شود ": نشانه برای معنا دار شدن ناچار است با خودش مواجه شود و رو- به- رو شدن نیز ملازم با شکلی از فاصله گرفتن است؛ فاصله ای که به هیچ وجه به معنای دور انداختن به مثابه ی شکلی از "زباله" با استفاده از فراموشی نی ست. در این میان امر اجتناب ناپذیر دیگری نیز سربرمی آورد: کشتن. نشانه چه مورد بی اعتنایی قرار گیرد و به محاق رود و چه هنگامی که شدیدآ تحت برخورد محترمانه ی خوانش قرار گیرد موضوع اشکالی از خشونت می شود. به هر حال این مسئله ای نی ست که با وجود اهمیّت اش حالا قصد پرداختن به آن را داشته باشم. همه ی این ها را به عنوان قابی در نظر می گیریم برای نگاه کردن به مسئله ای دیگر.
می دانیم "سلمان رشدی" در مقام نویسنده ای که به انگلیسی می نویسد در رمان « شرم » این واژه را با همین حروف عربی در کنار انبوهی از واژگان زبان انگلیسی می نشاند و با این کار این نشانه ی زبانی را به بستری دیگر پرتاب می کند. جمله هایی که با این واژه در بستر جدید ساخته می شوند با این که از منظر نحو سالم اند وجه گزارگی خود را از دست داده اند. این چنین است که مواجه شدن با این جملات تنها از طریق مراجعه به تاریخ نشانه ای که تنها می توان با آن به مثابه ی شکلی از خرچنگ- قورباغه گی خط برخورد کرد میّسر می شود: کار اساسی رشدی در این رمان ساختن شکلی از تاریخ و تأکید بر واجد معنا شدن زبان در درون زمان است. معنادار شدنی که سرتاسر خشونت است: خوانش‌گر قاتل و واژه‌ی دایما مقتول زنده شونده در شکاف‌های بحرانی تاریخ.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

۱-

     آه این جغرافیای تن توست

     که این همه ات در خطّ مرز

     سیاست مدار می کند؟

                                                     از: نمی دانم کی.

۲- 

    باداباد باد

    و مبارک باد

    این همه برگ که تو راست.

                                                     از: نمی دانم کی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

مرگ از دست دادن گذشته است، نه آینده.

                                                  -  فوئنتس

1. روایت از شهرزاد تا حالا خصلت بنیادین اش را در مقاومت در برابر قدرت زمان با به تاّخیر انداختن اش نشان داده است. هر روایتی به معنای معلّق کردن مرگ است. روایت نمی خواهد گذشته از دست برود: خاطره تنها چیز مهمّی ست که " داریم" اش.

2. در این بین شاید در فاصله ی بین یاد با خاطره، تفاوت کلیشه با رخ داد هم سر بر می آورد. کسی لیست خرید بیست سال پیش اش را به خودی خود خاطره نمی داند. روایت و خاطره درگیر دوگانه ی رخ داد- رخ نداد اند. به خودی خود، تاّکیدی پیشینی بر بی رخ نداد بودن است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  | 

با این که شاید داستان با هر روی کردی که روایت داشته باشد، - روایت رخ داد یا روایت  یا زبان که به هر حال

در آن فروپاشی ای در زمان رخ می دهد- امری تماماٌ ملتفت به گذشته باشد، سکونت کردن در این گذشته احمقانه

 ترین شکل مواجهه با داستان است. مهم نی ست که "چیزی" که روایت شده است کِی رخ داده- اشاره به این

زمان تماماٌ بیرون از ساحت نقد درونمان است-. همه ی دربدری ها در داستان نه صرف بازنمایی، بل که شکل این

 باز نمایی و انگشت نهادن بر شکافی در این گذشته و در برابر خود قرار دادن اش است. پرسپکتیوی در زبان که

ما عادت به خواندن اش نداریم: برای ما هم چنان امر واقع زمینه ای تثبیت شده دارد و برای همیشه در زمان

تمام شده است.

زبان ما هم چنان منکر شکاف ها ی نامیدن و تنش های درونی خود می شود و گفتن را ساده می نمایاند.قسمت

غمناک ماجرا شاید این باشد که اندیشیدن چیزی نه چیزی صرفاٌ جدا از زبان، که دقیقاٌ چیزی غیر از خود زبان

 نی ست.   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ح.و.  |